Daisypath Happy Birthday tickers واریس

دیگه حالا جوری شده که مامانم مُدام بهم زنگ میزنه میگه بیرون نمیری ؟ امشب نمیخوای بری با دوستات کافه ای پاساژی جایی ؟

منم بهش این اطمینان خاطرو میدم که همینجا راحتم و دارم به کارام میرسم 

مامان من که کلا کاری با گوشی و مسیج و وایبر نداره بهم مسیج میزنه میگه دوستت دارم . نمیدونم چرا نگرانمه .

چرا اینا اینجورین ؟ تا وقتی تهرانی و میخوای بری بیرون میگن واسه خودت برنامه داشته باش . یه روز در هفته رو به تفریح اختصاص بده .

حالا که هیچ روزی در هفته رو به تفریح اختصاص نمیدیم شاکین .

ولی خیلی خوشحالم که زندگی آرومی داره . بازنشسته شده و میتونه از فضای پاکیزه ی روستایی که توش زندگی میکنه لذت ببره . یه سگ گرفتن بهشون پیشنهاد دادم اسمشو بذارن چال 

بذار خودشونو با این چیزا سرگرم کنن . یه عمر سگ دو زدن کارمند اداره بودن واسه اینکه مارو پرورش بدن که بشینیم از صبح تا شب فیلم ببینیم و وبلاگ بنویسیم و با این پسر دوست شیم و یه مدت بعد به هم بزنیم ؟

گاهی فک میکنم اگه اون زمان که مامانم سرکار نمیرفت و سرش شلوغ نبود و از فضای دودآلود تهران سرسام نمیگرفت شاید منم آروم تر بار میومدم . 

شاید تبعات اون زمانه که من اکثرا کلافه ام . شاید اگه اون زمان مامانم تو خونه میشست و دنبال جلسات صیاصیشون نبودن منم یه دختر آروم و منطقی و نجیب میشدم 

هه 

شاید تحت تاثیر روانکاویمه که ریشه همه مشکلاتو تو بچگیم میبینه 

ولی میدونم منم روزی زندگی آرومی خواهم داشت . وقتی مامانم تونسته به مطالعه و مشاور انقد رشد کنه اونم تو این سن ما چرا نتونیم ؟ هیچکس جز خود آدم پذیرای تغییر نیست . که تو این راه صدالبته از همه چیز حتی هزار دوست و رفیق مهم تر روانکاو یا مشاوری چیزیه 

این خزولاتم که خیلیا راجع به مشاور و اینا میگن بریزین دور . صدالبته معجزه نمیکنه ولی میتونه بهترت کنه . 

یادمه یه بار به روانکاوم گفتم من وقتی به مشکل برمیخورم هی به دوستام رجوع میکنم . اونم گفت آخه دوستایی که خودشون هزارجور کانفلیکت و مساله تو زندگی دارن ؟

راست میگه ! هرکی از منظر خودش به قضیه نگاه میکنه و یه نظری میده . 

انقد که ما دنبال تایید این و اون و آرمش روحیمون هستیم حاضریم به هر دستاویزی چنگ بزنیم که مارو آروم کنه . 

فک نکنم پسرا اینطوری باشن . پسرا کمتر باهم حرف میزنن . بیشتر دوس دارن باهام مشروب بخورن و گیم نت برن و راجع به هیکل دخترا حرف بزنن

این روزا کمتر حرف میزنم . فاز داره واسه ارشد میخونه و گهگاهی بهم مسیج میزنه خوبی ؟ بهم یادآوری میکنه که خودشم روزای تلخی داشته و تو این سختیا آدم خودشو پیدا میکنه .بعد از سیمین بهبانی مطلب اینا میفرسته که منه بیچاره رو آروم کنه 

مبل تک نفرمو گذاشتم دُرست رو به روی پنجره که به حیاط باز میشه . انقد اینجا هوا سرده یه روفرشی و ژاکت همیشه تنمه . تیپ مزخرفی دارم تو خونه . لابد چون تنهام . ولی این روفرشی بی نهایت گرمم میکنه و از اینکه پامه احساس خوبی دارم . 

درست مثه اون قسمت توآیلایت که بِلا روزها و هفته ها میشینه پشت پنجره شدم . یادمه یه زمانی آهنگ همون قسمت از فیلم رو وبلاگم بود . خیلی دنبالشم تا باز کُدشو پیدا کنم . 

ال که پوستش خیلی حساسه اصن بیرون نمیره و هی میخواد منو با دوستای دیگمون بفرسته خوش گذرونی . ولی منم به بهونه ی اینکه خودش همرام نیست رد میکنم . اونم وضعیتمو درک میکنه و خیلی خوب باهام تا میکنه

هیچ وقت سوال اضافی ای نمیکنه . تا خودم ازش سوالی نپرسم چیزی رو تعریف نمیکنه و اکثر ساعات روز رو که به فیلم دیدن میگذرونم سرش به گوشیش گرمه .

God father رو شروع کردم و از اونجا که تم قدیمی داره وسطاش حوصلم سر میره .ولی باید ببینم . میدونم فیلمیه که ارزش دیدن داره . اگه نبینم چیکار کنم ؟ نمیتونم که تمام ساعات روزمو به فریحا خانوم بگذرونم . 

فریحا هم دیگه رفته رو مخم . دختره ی مغرور دیگه دروغ گفتنت چیه ؟ 

با این حال دوسش دارم . هر کسی که دنبال جلب توجه نباشه رو دوست دارم . همونطور که بلا رو دوست داشتم .

خدایا اگه شخصیت های خیالی فیلما و کتابا نبودن ما از کجا باید راه راستو تشخیص میدادیم ؟ الگوی ما کی میشد ؟ دوستای خل و چلمون یا مامان باباهایی که خودشون تو زندگی اشتباهات کمی نداشتن ؟ 

اصلا کی میدونه راه درست چیه ؟! 

من که همیشه ی خدا انقد زیادی خودم بودم به مشکل برخوردم . خودکنترلی کمی داشتم . چیزی که این روزا بیشتر از همیشه میخوام روش تمرین کنم همینه ! 

چه کلمه هایی که اختراع نشده . خود کنترلی ! 

خودسازی 

خودشناختی 

انقد همه حرف از آشپزی تو وبلاگاتون زدید منم هوس کردم . از یه زمان به بعد فوبیای این کارارو گرفته بودم . فک میکردم دست و پا چلفتی ام تو این زمینه . ولی میبینم نه اینطور نیست . وقتی یه کاریه که تمام مردم عامی انجامش میدن یعنی منِ مثلا تحصیلکرده نمیتونم ؟ 

منتها من یخچالم خراب شده . تمام آذوقم هم توسط مامان بابای ال که طبقه بالای ما ساکنن تامین میشه . خب اینم از شانسای زندگی منه . خانواده های به شدت دوست داشتنی به پستم میخورن که منو از وضعیت هولناک خوابگاه نجات میدن و یه خونه ی پر آرامش در اختیارم قرار میدن . 

قبلا که حال و حوصلم بیشتر بود دوستای تبریزیمو دعوت میکردم و هله هوله واسشون میچیدم و شب با دخترا میشستیم فیلمای ترکی میدیدم . جالبه  قشنگ استانبولی بلدن و فیلمارو واسم ترجمه میکنن . دخترای ساده و احساساتی ای هستن به خاطر همینم ال ازشون تقریبا متنفره .

ال خوشگله . هیکل خوبی هم داره . هرجا هم میریم سیل پیشنهادات به سمتش سرازیر میشه . ولی اصلا ویژگی های یه دختر لوس رو نداره . هیچ وقت خودشو واسه کسی لوس نمیکنه و همیشه رُکه . 

با اینکه خیلی جلوتر از هم سن و سالاشه ولی باز فک میکنم بچه ست .

کی بچه نیست ؟ 

والا به نظر من حتی خانوما هم باید دست از سر این جمله بردارن که : مردا همشون بچه ان . 

خود من یه زمانی خیلی تعصبات رادیکال مسخره ی فمینیستی داشتم ولی نمیدونم چرا از یه زمان به بعد کم و کمتر شد . شاید دیدم این من نیستم که باید واسه حقوق برابر بشینم با یه مشت جوون تو کافه کل کل کنم و سیگار بکشم ! 

مساله عمیق تر از این حرفاست که یه دختر بییست و چهارساله بخواد واسش تصمیم بگیره . 

دیگه تو خودم این چیزارو نمیبینم

من فقط دنبال یه زندگی آرومم

 

نظرات ()







این روزا زیاد از آدما خوشم نمیاد 

اصلا دلم نمیخواد از خونه خارج شم و اون یه روز دانشگاهم با بدخلقی تمام سپری میکنم .البته امروز همه چی فان تر به نظر میرسید . همه هم کلاسی های من ترٌکن از آذربایجان غربی گرفته تا آذربایجان شرقی و اردبیل و مشکین شهر . لهجه های به شدت غلیظی هم دارن ولی چیزی که منو به خنده میندازه لهجشون نیست . این موضوعه که اکثر اوقات حرف استادو متوجه نمیشن و یه جور دیگه برداشت میکنن . به اصطلاح غیرمودبانه همون تُرک بازی خودمون ( وای اگه مامانم اینو بشنوه یه دعوای اساسی باهام راه میندازه ) امروز حتی استاد هم از حرفای دانشجوش خندش گرفت . البته اکثرا آدمای باهوشی هستن و حتی رتبه هاشونم بعضا از من بهتره

شاید به خاطر همین موضوعه که عاشق کنفرانس دادن منن . عاشق که نه ولی لذت میبرن . چون من فارسی رو صریح اما تند حرف میزنم .امروزم واسشون کنفرانس دادم و به چندنفرشونم تذکر دادم ساکت بمونن . حالا این معلمارو درک میکنم . به نظرم خیلی زشته وقتی یکی نشسته جلوشون داره یه چیزی رو توضیح میده همه پچ پچ پج ..

هم کلاسیام عجیبن . باز الان بهتر شدن . ترم یک خیلی وحشی بودن . ما اصلا از این موردا تو کارشناسی نداشتیم با اینکه خیر سرشون از نخبه ها هم بودن ولی باز تو این قبیل موارد درس و امتحان انقد عقده ای بار نیومده بودن . همشون یه دوره به من مظنون بودن شاید به خاطر تهرانی بودن یا دانشگاه قبلیم که خوب بود ولی به طرز استثایی همشون الان باهام اوکین ! به حدی که یکی از هم کلاسی های پسرمون که حتی من باهاش سلام و علیکی هم نداشتم از شیراز واسه منو دوستم سوغاتی آورده . خیلی این کارش محبت آمیز بود

چقد هفته پیش نیاز به محبت داشتم و خوشحال بودم از سوغاتیم . با این حال دادم به مامان اینای ال . چون خودم به هیچ وجه راحت الحقوم و این چیزای لعزنده مثه پاستیل رو نمیتونم هضم کنم 

این روزا خیلی فک میکنم . شاید به خاطر همینه حوصله آدمارو ندارم . البته سعی میکنم متمدنانه برخورد کنم . با آدمای غیرصمیمی اصلا حرف نمیزنم و گاهی فقط تو وایبر مسیجارو سین میکنم . با دوستای صمیمیم هم هر دو روز یه بار اونم مسیجی

چقد دلم میخواد آروم شم . البته شدم ولی نه در حد مطلوب . از کشمکش و جنجال بیزار شدم ولی واقعا متعجبم !!! که چرا تا همین اواخر یکی از ویژگی های بارزم بود

انگار که هیچ وقت قرار نیس کل کل و خشونت دست از سر من برداره . البته این موضوع بیشتر تو رابطه هام مشهوده ولی خب این مساله ای نیس که تو جوانب دیگه زندگیم خودشو نشون نده

فک میکنم دوست داشتنی و غیرتکرای بودن من واسه آدما کافی نیست تا وقتی که یه سری کشمکش و جنجال همرام باشه

آره این درست ترین کلمه ست 

چقد دلم میخواد که آروم شم و بتونم یه سری از این نواقصو برطرف کنم . 

فیلم a few good men رو دیدم و خیلی تحت تاثیر شغل آیندم قرار گرفتم . کلا من با دیدن هر فیلمی به وجد میام و بسته به موضوعش جوگیر میشم . تو این فیلمم تام کروز وکیل بود و تمام دفاعیاتش منو تحت تاثیر قرار داد . مخصوصا اینکه روش حل یه پرونده دقیقا مثه یه مساله ریاضی میمونه و کار گروهی جذاب ترشم میکنه . وای چقد خوبه که آدم تو کار و حرفه ش متبحر باشه .  یعنی میشه ؟

بعد از اونم رفتم سراغ یه فیلم دیگه مربوط به امتیت پرواز هواپیما و هواپیما ربایی و سقوط و این حرفا که با وجود کلیشه ای بودن خیلی به این موضوع علاقه دارم . درسته از تفنگ و مردای سیاه پوست زیاد تو فیلما دوری میکنم ولی گاهی به نظرم جذابه .

گفتم اینارو مجبورم ببینم چون فیلمام تموم شد تقریبا

آخریشم some like it hot یه فیلم سیاه سفید قدیمی و کمدی بود که بدم نیومد . این فیلمای سیاه سفید قبل ترها نفرتمو بر می انگیخت :دی ولی الان حتی علاقه مند هم شدم 

آدما چقد عجیبن . واقعا مرزی بین دوست داشتن و بی تفاوتی و نفرتشون تقریبا وجود نداره . این موضوع خیلی ترسناکه ولی متاسفانه حقیقت تلخیه

نظرات ()







بهترم 

بالاخره تا ساعت دو بیدار موندم که سریالمو دانلود کنم .چون فیلمام ته کشید .هیچ وقت تو زندگی هارد نداشتم . به خاطر همینه فیلمام محدوده .حتی فلش هم نداشتم تا اینکه تازگیا رفتم از‌ دانشگاه یه خوشگلشو خریدم . خجالت میکشم هی فلش اینو اونو بگیرم .

وقتی کیف لوازم آرایشم وقتی جامدادی و لباسام تکمیله و چیزی کم نداره احساس بی نظیری دارم . منتها هیچ وقت نتونستم دستمال کاغذی رو تو کلکسیونم همرام داشته باشم 

 این خیلی بده واسه یه دختر 

حالا میفهمم چرا مامانمم انقد به آن شرلی علاقه داره .چون من واقعا مثه آن میتونم بی وقفه حرف بزنم . از همه چی

بچگیامم خیلی حرف میزدم .وقتی من از مهدکودک و مامانم از سرکار میومد و سوار سرویس میشدیم حتی بعضی از همکارای مامانمم اعتراض میکردن . اون روزا من تصور میکردم که وقتی میخوایم وارد خونه بشیم و‌ بابامو مهموناشو ببینم‌باید چطور رفتار کنم . یه روز مامان از قبل بهم گفته بود خونه مهمون داریم و منم با اینکه میدونستم غریبه ست تصمیم گرفتم محکم بپرم بغلش و همینکارم کردم . چهار سالم بود و پریدم بغل مردی که کت چرم سیاه تنش بود . با اینکه خیلی کوچیک بودم دلگیری اون روزا یادمه.

من مثه آن شرلی تو تمام طول تحصیلاتم زرنگ بودم و نمیذاشتم هیچ احدی تو کلاسا باهام رقابت کنه . ولی فک نکنم میزان شاد بودن من و آن یکی بوده باشه . با اینکه هر دو میتونیم تا خود صبح از همه چی سوال کنیم و همه چی رو یه جور رویایی تصور کنیم ولی وقتی بزرگ شدیم تو این یه مورد فرق داریم

یه بار تو فیس بوک یه استتوس گذاشتم خیلی غم انگیزه آدم تو این سن به چیزایی که میخواد نمیرسه 

 حالا دوسال از گذاشتن این استتوس میگذره و من فک میکنم به چیزایی که میخواستم نرسیدم

 

نظرات ()







افسانه ۱۹۰۰ رو دیدم . وای خدا وقتی یه فیلم خوب میبینم به آرامش عجیبی میرسم 

پشت پنجرم سیگار میکشم و فک میکنم منم مثه ۱۹۰۰ تا حالا پامو از این خونه بیرون نذاشتم . چه خوب بود اگه اینطوری بود 

کماکان بی حوصلم . ال خونه رو ریخت و پاش میکنه و دیگه جدا نمیتونم تا ابد به تمیزکردن خونه بپردازم . 

از جلوی بخاری نشستن و فکر کردن سیر نمیشم . از سکوت این خونه سیر نمیشم 

البته فک نکنید من افسرده ام . نه اینطور نیست

من فقط نیاز به این زمان داشتم . نمیدونم باید ناراحت باشم یا نه

منطقا نباید زیاد ناراحت باشم فقط کمی حق دارم غمگین باشم . جا به جا گفتم  غمگین نباید باشم و باید کمی ناراحت باشم . غمگین بودن غصه ی زیاد تری نسبت به ناراحت بودن با خودش داره .

خواهرم همش اشتباهاتمو میگه انگار که مکلفم روزی ده بار ازشون بنویسم . کلمه یاشتباهات یکم اغراق آمیزه البته .

نمیدونم کی قراره کامل باشیم ؟مگه اصن روزی میاد که ما اشتباه نکنیم ؟مگه میشه همیشه عاقلانه رفتار کرد

با تمام اینا من فک میکنم هنوز تو عمر بیست و چهارسالم مرتکب بدی نشدم 

آدم بدی نیستم 

خدارو شکر .

میتونم ناخونامو بلند کنم و موهامو بلندتر و خوش بگذرونم ولی میترسم باز اشتباه کنم

میترسم وسط همه ی خوش گذروندنا اشتباه کنم

فک میکنم کمی با بی عدالتی با من رفتار شده ولی نمیخوام زیاد راجع به این قضیه حرف بزنم  هرچقد بیشتر حرف بزنم بیشتر حرصم درمیاد . 

شاید به خاطر همینه که نشستن کنار بخاری تو سکوت واسم بهتره . چ میدونم 

از وقتی یه نوع ماسک مو به موهام میزنم و موهامو شونه میکنم ال میگه موهات بلندتر شده  خودمم حس میکنم صاف و نرمه .

این  موضوع وسط بی حوصلگی یه نوع پیشرفته .هرچیزی تو جسم و روانم رو به بهبود باشه واسم پیشرفته 

دوستم میگه موضوع "قتل های سریالی " رو واسه پایان نامت انتخاب کن . ولی واقعا با چ روحیه ای ؟ خودمم بدم نمیاد ولی نمیخوام زیاد تو دردسر بیفتم و آمارگیری کنم 

برم تا سر کوچه قدم بزنم و آشغالارو بذارم بیرون .هوای اینجا در اوج سردی خیلی مطبوعه . . 

کاش این حوالی یه نیمکتی چیزی بود میتونستم روش بشینم .

نظرات ()







باز من اومدم با کوله باری از بی حوصلگی

دیگه ارشدم داره تموم میشه. تبریز بودن واسه من دنیایی از آرامش بود که البته هنوزم هست . تمام روز و شب رو خونه تنهایی . مجبور نیستی بری کافه و هی پول شیک و هات چاکلت بدی و به صحبتای بی سر و ته بگذرونی . اینجا یه ماه و نیم بی وقفه موندم بدون اینکه حتی جایی غیر از دانشگاه برم . ال هم خیلی خوبه . با هم هیچ مشکلی نداریم . گاهی تا صبح حرف واسه گفتن داریم گاهی ساعت ها سرمون به کار خودمون گرمه 

بی حوصلم . ناخونام باز کوتاهه . رابطم هم به هم خورد . برای اولین بار تو عمر بیست و چهار سالم تلاش کردم همه چی مثه اول شه ولی انگار این تئوری‌ وجود داره که وقتی تمومه درست بشو نیست . نمیدونم این اطرافیان‌ آدم که بعد جدایی حتی از اولشم بهتر‌ میشن از کدوم سیاره اومدن 

تلاش کردم . از این بابت پشیمون نیستم ولی حس جالبی هم ندارم . دیگه تلاش نمیکنم . به این نتیجه رسیدم‌دیگه تلاش نکنم 

میذارم داستان همون جوری که قرار قسمت آدم باشه ادامه پیدا کنه.. دوس ندارم دست ببرم به سرنوشتم . البته هنوز اعتقاد کامل به سرنوشت پیدا نکردم

راستی من همون وکیل نیمه‌دیوانه ی پنج سال پیشم که حالا کارآموز وکالت شدم ولی کو کار ؟ خیلی دوس دارم رویای بچگیم تحقق پیدا کنه و یه کار درست حسابی داشته باشم . 

فیلمام تموم شد .فرندز رو‌ بالاخره تا آخر دیدم. یه سال قشنگ طول کشید . یه سریال دیگه هم میدیدم که همه مسخرم میکردن ولی من دوس داشتم . اسمش فریهاست . چون دانلودش سخته نمیبینم . کتاب اینا زیاد اینجا ندارم . گرونم هست وگرنه تو ذهنم هست عصر که میرم واسه تولد ال کادو بگیرم کتاب بلندی های بادگیرم بخرم .

الان تنها چیزی که میخوام اینه که اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم .

نظرات ()







سلام از تو دفتر دارم واست پیغام میزارم

صبح بخیر کدو

صبح بخیر کریسمس

میدونی سه بار بهم زنگ زنگ زدی و من مشغول چک کردن این اسناد کوفتی بودم

همه روزه گرفتن واسه ما .حتی نمیتونم با خیال راحت برم آشپزخونه یه نون و‌پنیری چیزی بخورم 

خلاصه که اومدم بعد از یه قهر چند روزه بهت اعلام کنم که باهم بسیار تا بسیار شیرین و مهربون باشیم 

وای خدا چی دارن میگن

از گوشی اومدم این همکارمم الکی دوس داره رییس بازی دراره

هیچی نمیگه من احساس میکنم لذت میبره از تذکر دادن بنابراین کوچکترین آتویی بهش نمیدم

بذا لذت نبره

خلاصه خسته نباشی جوجک تیغ دار .با اون لباس آبی کمرنگ

از گرما هلاک شدیم

امیدوارم از کولرتون راضی باشی و با بچه ها  بهت خوش بگذریییییییو

خمیر فعال مقنعه به سر

نظرات ()







همه چی یه جور دیگه داره پیش میره 

چون خودمون خواستیم . همه چی دست خودمونه !

خیلی عجیبیم . همه آدما عجیبن 

شاید ما نمیدونیم چی میخوایم . کاش نصف عمرمونو خواب بودیم . اینطوری نمی تونستیم خیلی از اتفاقات ناخوشایندو ببینیم 

ولی ما اینجاییم . زنده ی زنده

همه چی دسته خودمونه

ماییم که میسازیم

بعد خراب میکنیم

بعد میسازیم

بعد لابد نمیدونیم چیکار کنیم 

میریم یه جای دیگه و از نو میسازیم 

دلم نمیخواد به چیزی فکر کنم . فکر کردن باعث خلق داستانای جدید میشه . من تو این کار تبحر زیادی دارم 

داستان میسازم . واسه آدمای زندگیم . حتی اونایی که چند ساله نمیبینمشون 

واسه خودمم داستان میسازم 

ولی این بار نمیخوام فکر کنم

فکر کردن منو خسته میکنه . میخوام فیلم ببینم و واسه جنگ :استارک ها" دعا کنم . میخوام تحقیقمو تایپ کنم و راجع به هولوکاست حرص بخورم . اگه فکر کنم نمیتونم به هیج کدوم از این کارا برسم 

فقط میدونم همه چی دست خودمونه . اگه بخوایم باز میسازیم و باز خراب میکنیم و اُور اند اُور اند ...

 

آهنگ وبلاگم منو یاد خوابم میندازه . من هر شب خواب میبینم . حتی روزا هم . تصمیم گرفتم چندتاشو واسه روانکاوم تعریف کنم

خواب دیدم دارم واسه دوستم یه کار مهم انجام میدم . از خونمون که تو شماله میزنم بیرون و به مامانم لبخند میزنم و میدونم که نمیتونه مانعم شه . تو یه مسیر جنگل مانند میدوم و تو مسیرم آدمای آشنا میبینم . حتی یکی از دوستای دانشگام که تو گروه من و مریم و نوش بود ولی هیچ وقت ازش خوشم نمیومدو دیدم و به اونم لبخند زدم و خیلی سریع ازش دور شدم . متوقف نمیشدم 

احساس رضایت میکردم 

آهنگ وبلاگم منو یاد مسیرم میندازه  

 

 

نظرات ()







توی چادرت نشستی و من چی حدس میزنم ؟

حدس میزنم داری واسم نامه ای چیزی مینویسی . منم تو خونم نشستم و فیلم های قشنگ تورو واسه دیدن گلچین میکنم . دیشب "Gravity" رو دیدم و از امروزم گیم آو تِرونز . 

دوس دارم چیزایی که تو دوس داری رو ببینم . ولی فک نکنی من "کوزی گونی " دیدن تورو میپسندم ها !

نه این از اون چیزاییه که مختص سلایق دخترونه ی منه و خوشم میاد که تو خوشت نمیاد . دقیقا مثل اینکه تو به اندازه من اسموکینگ نمیکنی و من خوشم میاد . 

الان که ازم پرسیدی از کدوم شخصیت سریال بیشتر خوشم میاد هیچ جوابی ندادم ولی بهتره بدونی من از دیدن حرکات اون دختر بچه "آریانا" لذت میبرم . منو یاد خودم میندازه که تا نوجوونی جنسیت و علایقم کمی با هم تعارض داشت . از طرفی عاشق بوی بچه ها و جامدادی صورتی و آدامس باربی بودم از طرفی لحظه شماری میکردم با خالم برم شهروند و ماشین کنترلی بخرم . در آخرم هیچ وقت ماشین کنترلی های من بدون سیم نشد . هیچ وقت به بزرگترین آرزوی بچگیم که داشتن ماشین کنترلی واقعی بود نرسیدم

وقتی تو خونه ی خودم کیلومترها دور از تو نشستم فقط دلم به همین وبلاگ خوشه . اصن انگار که از اینجا نوشتن واسه تو راحت و دلنشین تره 

چند وقت پیش فامیلای "اِل" اومدن . 

ال از دختربچه ها متنفره . ولی من عاشقشونم . وقتی دیدم بچه فامیلشون خیلی شبیه بچگیای خودمه باهاش ارتباط برقرار کردم ،واسش تخم مرغ شانسی خریدم و حتی در اوج خستگی بعد امتحان به تمام حرفای بی سر و تهش گوش کردم تا آروم بگیره . خیلی دوس دارم یه فیلم از زمان بچگیم داشته باشم . 

وای منو ببخش. نمیدونم چرا انقد امروز یاد کودکیم افتادم 

اینجا با ال خیلی آرومم . گاهی از شلختگی ها و غُر زدناش حرص میخورم . از اینکه باید بیفتم دنبالش و درست مثه یه خردسال وسایلشو از رو زمین جمع کنم .. اصن تا حالا آدمی پیدا نشده که از دستش حرص نخورم . این بار از اکیپ دوستیمون تو این شهرم حرص خوردم  . با اینکه یه زمانی حداقل یکم میشد باهاشون سرگرم شد

حس میکردم حرفی واسه گفتن با کسی ندارم . تو بالکن یه مرکز خرید معروف نشسته بودیم و آفتاب مستقیما تو چشامون بود . هیچ وقت انقد از تابیدن آفتاب بدم نیومده بود / با ال رفتیم تو مغازه ها و انواع لاکایی که واسه تست بود به دستمون زدیم بلکه بتونیم اون آدما که حتی تا دو ماه قبل یکم دوسشون داشتمو بپیچونیم

ولی نشد 

خیلی جالبه ! تو تو چادرت نشستی و شبا سردته و ظهرا شدیدا گرمته . ماه خوشگل و  و ستاره های پر فروغ بالا سرته و یه عالم پسر آبی پوش کم مو هم دور و برتو فرا گرفته . منم اینجا تنها وسط هال نشستم نه گرمه و نه سرد  .میز پینگ پونگ غول پیکر جلو رومه  موهام همینطور شلوغ پلوغ ریخته دورم " گوگولچه" خرسی که بیست و پنجم بهمن واسم خریدی هم کنارمه

این چه جور دوستی ایه که انقد دور و عجیب و در عین حال پر هیجانه ! 

کی میدونه شاید یه روزی هیجانات بخوابه . ولی اگه به منه میخوام صد سال سیاه نخوابه . راستش تو رابطه های قبیلمون خیلی چیزای متفاوت اتفاق افتاد که باعث میشه الان هیچ چیزی رو نتونیم پیش بینی کنیم ..

فقط میتونیم به هم فکر کنیم . تو از کوهستان های امام زاده هاشم و من اینجا واقع در آذربایجان شرقی ..

 

خمیرِ همیشه دلتنگ تو 

نظرات ()