Daisypath Happy Birthday tickers واریس

هروقت اینجارو باز میکنم نمیدونم میخوام درباره ی چی بنویسم . گاهی اصن نمیفهمم کی میام پرشین بلاگ . الان مثلا یهو یادم اومد که امروز روز مادر بود .

تو کتابخونه رو میز مخصوص نشسته بودیم و من هی وسط آیین دادرسی خوندن سوالای چرت و پرت میپرسیدم از نوش اینا که خب شما چی خریدین ؟ کی تبریک گفتین ؟

بعد واسشون توضیح میدم که این سوالای من طبیعیه چون من اکثر روز مادرارو پیش مامان نبودم  . اشتباه فکر نکنید که ما از هم دوریم و اینا .

نه از این خبرا نیست .

اقتضای زندگی عجیب غریب ماست .

با مانتو و مقنعه ی سیاه درس خوندن تو یه محیطی که فقط صدای کفش و قدم زدن آدما میاد وحشتناکه . سرمو میذارم رو میز و ناخودآگاه یاد دوران مدرسه میفتم که مامانم هنوز بازنشسته نشده بود و میرفت سرکار . اگه تابستون بود منو خواهرم کارارو میکردیم و  جوری رفتار میکردیم انگار که اون خونه متعلق به ماست . بعد مامانِ خسته ی من که چندین تا جلسه و سر و کار زدن با مددجو هارو پشت سر میذاشت میومد و اگه همه چی اوکی بود لبخند میزد وگرنه عصبانی و دمغ میرفت میخوابید .

ما هم خوب دستمون اومده بود واسه پیشبرد اهدافمون چه چیزاییو رعایت کنیم . که وقتای عصبانیت با مامان بحث نکنیم . درخواست پول واسه خریدن کارت اینترنت نکنیم . که زیاد آرایش نکنیم

وقتایی که بعداز ظهری بودم و از مدرسه میومدم کیفمو میذاشتم یه گوشه و همینطور که مانتوی آبی مدرسمو درمیاوردم شروع میکردم از ماجراهای کل روز حرف زدن .

من همیشه تو مدرسه جزو جریانات اصلی بودم . تو همه کاری دخالت داشتم . تو شورای دانش آموزی و جمع کردن رای و گروه سرود و رقابت درسی و اردو و سفرای مشهد . بعد به طرز عجیبی هم جزییاتو در اختیار اهالی خونه میذاشتم . گاهی سر همین چیزا بحث و دعواهایی میشد و مثلا مامانم با یه سری رفتارای من موافق نبود .ولی خوب از طرفی تشویقاش خیلی واسم اهمیت داشت و به وضوح کِیف میکردم .

من هیچ وقت نمیتونم به گذشته رجوع کنم و بگم خب من این قسمت از زندگیم پرفکت بوده . نه هیچ سالی نشده . حتی روزای خوبی که بهترین دانش آموز بودم و معلمم واسه ویژگی مدیر و مدبر بودن یه بچه 11ساله به مامانم تبریک میگفت. همون سال نصف بیشتر بچه ها ماماناشونو واسه شکایت از من و دوست مغرورم آوردن مدرسه. از این کل کلای مزخرف و حسودانه ی دخترا سر نمره .

یکی از دعواهای بدم با مامانمم سر همین موضوع بود .

البته این ماجرا واسه دوران قبل از بلوغ منه :d

الان چقد شرایط فرق کرده . به ندرت کارمون به بحث میکشه و به جز تابستون همین امسال یادم نمیاد که حرف غیر دوستانه ای به هم زده باشیم . هر دو طرف توقعات و انتظارات همو درک کردیم . دیگه میدونیم کِی و کجا نباید به هم گیر بدیم . البته هنوزم گاهی به هم تذکر میدیم .

مامانِ من تنها مامانِ من نیست . این ویژگی خارق العادش تو کمک به دیگران بهترینه . که یه نمونه ی کوچیکش اینه که وقتی میبینه دوست صمیمی کنکوری من شرایط خانوادش واسه درس خوندن اوکی نیست  میارتش خونه ی خودمون و اتاقامونو جدا میکنه که اونم در کنار دوستش که نزدیکترین رقیب دخترش تو کنکورم هست درس بخونه . 

که هزینه ی کلاس خصوصی دوست دیگمو بده و این موضوعو من بعد از مدت ها بفهمم.

که به دوستای زیادی مشاوره بده و تا یه شهر دیگه هم واسه حل مشکلشون بکوبه بره . حالا دیگه چه فرقی میکنه غُرغُرای منه بچش که وای نیستی و کجایی و مگه ما اهمیت نداریم ؟

گاهی آدم بهونه هایی میاره که فقط و فقط واسه تخلیه ی روحی خودشه و از این بهونه ها زیاد آوردم من . وقتای زیادی بوده که تو خونه ی شمال بُغض کرده نشستم و از فاصله ها نالیدم . 

که خودم خوب میدونم همه ی اینا بهونه ست . که من اگه بخوام کسیو دوست داشته باشم دلیلای خیلی زیادی هست و این جزییات نباید در مقابلش به چشم بیاد . 

تو بیان کردن و لحن عاطفیم با مامانم زیاد قوی نیستم . که یهو پاشم بوسش کنم و قربون صدقش برم .  شده ولی کم  . عوضش هنوز مثه کودکی وقتایی که بعد از مدت ها همو میبینم اتفاقات دور و بَرمو واسش تحلیل میکنم . البته کلی از سر و ته قضیه میزنم و با اینکه تو حرفام سانسور هس ولی اون خودش مطلبو میگیره . یادتون نره که مامانا در برابر بچه هاشون از ضریب هوشی فوق العاده ای برخوردارن .

چقد حرف میزنم من . این چیزا مثه برق از ذهنم میگذره .

حالا چیز مهمی که منو درگیر خودش کرده خوندن ارشد یا کانون یا رفتنه ! باید یه میتینگی چیزی با مامانم برگزار کنم و ببینم قراره چطور بشه . مخالفتی که نداره ولی واقعا موندم . اینکه دنیامو تو کتابا غرق کنم یا عین آدم اول فارغ التحصیل شم بعد  .

اَه خدایا تو یه مقطع بدی از زندگی قرار دارم . بد از این نظر میگم که تفریح آنچنانی ای ندارم . دلمو خوش میکنم به همون خنده های تو دانشگاه . به همون بیحوصلگی های طبقه آخر یونی و آرزو کردن واسه اینکه هیچ اَحدی خلوت اون طبقه رو به هم نزنه

آخرین آروزی من تو طول روز رسیدن به خونه و فرا رسیدن شبه . شب که میشه من میتونم پنجره رو باز کنم و از این سکوت مطلق خونه و بیرون لذت ببرم . لازم نیست کاری کنم . همین که نشستم پایین تخت رو زمین و پنجره بازه کافیه

رفتم واسه خودم یه اِتود و ماژیک خریدم که ترغیب شم واسه جدی درس خوندن . چیکار کنم که عشق لوازم التحریرم و جامدادی قشنگم گم شده و دریغ از یه خودکار حتی .

فربدمون یه ساله شد .همون پسردایی نخودی که پارسال اینجا به دنیا اومدنشو اعلام کردم . حافظه ی بلند مدتم قوی شده و تک تک روزارو یادم هست . روز قبل از به دنیا اومدن . هفته ی بعد از به دنیا اومدن . حال و هوام تو اون روزا و اینکه حتی چه ساعتی از روز احساس خوبی داشتم .

یه نقطه عطفی تو سال پیدا میکنم و همه وقایع رو با اون میسنجم .

ازدانشگاه رفتن به شدت خسته شدم . متنفرم از روزایی که بلند میشم و مانتوی سیاه بلندمو میپوشم و دم در ورودی از اون وَر خیابون موهامو میکنم تو و با حرص رُژ کمرنگمو پاک میکنم و دستمم رنگی میشه . بعدم همش نگرانم زنک  حرکات مسخره ی منو از پنجره ی اتاقش نبینه و دستگیرم نکنه

به خدا دانشگاه گرد و غبار گفته ی ما همینطوریه که میگم .

چیزای خوبی هم توش یافت میشه ولی این روزا واسه ما پیرای دانشکده کمتر جذابیت داره . گاهی از اینکه بچه ها نشستن قهقه میزنن و دخترا آرایشاشون اوکی و خوبه طوری که انگار اینجا دانشگاه گرد و غبار گرفته نیست تعجب میکنم

الان باید برم بخوابم .دلمو خوش کردم اگه زود تر پاشدم برم همایش بین المللی خانواده . این چیزاش خوبه مثلا . آدم حداقل یه چز یاد میگیره . یا استادای فهیم و درجه یکش مثلا . میبیند که من اونقدرا هم ناشکر نیستم .

آره از این جور چیزای خنده دار زیاد پیش میاد . مثه پارسالی که تو میدون ماشین استادمونو منفجر کردن و خیلی هیجان انگیز همه به من زنگ میزدن که زنده ام یا نه .

نگاه کن از بحث مامانم به کجا رسیدم . من به شما میگم که هیچ چیز مشخصی واسه نوشتن ندارم .

همین که میام و آهنگ وبلاگم پخش میشه شروع میکنم و خدا میدونه کی تموم میکنم . شما ببخشین

نظرات ()







خلاصه نویسی میکنم چون وقت و انرژی ندارم .

جِی برگشت .

روزای اول جوابی نداشتم که بهش بدم . من سه هفته تمام با خودم درگیر بودم و باید به نتیجه ای چیزی مرسیدم وگرنه زندگیم از بین میرفت

6ماه تمام منو غمگین کرد و بلاتکلیف گذاشت

بگذریم . مرور خاطرات فقط میره رو مخم

بعد از دو ماه رفتم بیروم باهاش. البته به اصرار خودش . کلی از اشتباهات و بدی هایی که کرده گفت

حالا شما فکر نکنید بدی کردن یعنی فحش دادن و خیانت کردن. همین که با احساسات یه نفر بازی شه خودش یه دنیا بدیه .

آره دقیقا به این جمله ی کلیشه ای ایمان آوردم . بازی شدن با احساسات

اونم من . با اون همه شعار و سخنرانی های طویل راجع به این قضیه !

دستمو گرفت و گفت حتی اگه باهامم نباشی من باید عذر خواهی میکردم .

من یه روزی که خیلی دلشکسته بودم یه حرفی بهش زده بودم و اون اینکه : یه روزی قدرمو میدونی که خیلی دیره .

به حرفم رسید .

همین واسم کافیه.

خیلی سخت بود ولی من شجاعانه بهش نگاه کردم  گفتم حتی اگه بخوامم نمیتونم که گفت بیا فکر کنیم .

حالا نمیخوام مقاله بنویسم . خلاصه  قرار به فکر کردن شد ...

فکر کنیم ببینیم اصن میشه گذشته رو پاک کرد !؟ ببینیم من میتونم گذشت کنم ؟ اون میتونه ثابت و نرمال باقی بمونه و خود درگیری پیدا نکنه !؟

سعید مدرس عزیزم تو یکی از آهنگاش میگه " اونی تو رابطه میبره که وابسته نمیشه "

سعی کنید همیشه برنده بشید .

نظرات ()







ببینید من فک کنم یه عذرخواهی به همه بدهکارم

یکی از بزرگترین اشتباهات من تو دنیای مجازی دادنِ آدرس وبلاگم به خواننده های واقعی بود . درصورتی که به عقیده ی خود من اینجا فقط و فقط مختص خواننده های مجازیه .

دارم از این سبک وبلاگ نویسی حرف میزنم . وگرنه وبلاگای پرمغز و مهمی هم هستن که واسه همه قابل خوندنن و اتفاقا مجازی و غیر مجازی هم نمیشناسن

خوشحالم میرم میبینم آمار اینجا با وجود رمزی بودن بالاست و تعجب هم میکنم که مگه من به چند نفر پسورد دادم . ولی از طرفی هر دفعه نظراتو باز میکنم و میبینم یه خواننده ی جدید کلی زحمت کشیده و رفته یه کامنت دونی باز کشف کرده و واسم ایمیلشو گذاشته و گفته حتی از "وکیل نیمه دیوانه" خواننده ی من بوده غمگین میشم و نمیدونم چطوری میتونم رمز بدم .

واقعا دوست دارم این کارو کنم ولی کاش لااقل آدرس وبلاگی چیزی هم میذاشتین و منو به شک نمینداختین که ممکنه از دوستای نزدیک خودم باشین

آه خدا این موضوعات ساده رو چطوری میتونیم حل کنیم ؟

شاید بتونم بعضی پستارو خصوصی نکنم . مگه چه مطلب سِکرتی میتونه وجود داشته باشه یا مگه من دارم واسه سازمان جاسوسی ای چیزی کار میکنم !

به هرحال من سعیمو میکنم . چون اصن تحمل این لوس بازیا و با یه سری دوستای وبلاگی صمیمی تر شدن و یه سری دیگه رو تحویل نگرفتنو ندارم .

وای پنجره رو باز کردم . به طرز غیر قابل باوری هوا خوب و دل انگیزه . با دوستم عهد کردیم یک ساعته دیگه یه درسی رو شروع کنیم و استفاده ی مفیدی از یکی از روزهای سبز اردیبهشت داشته باشیم .

 

نظرات ()







یه مهمونی جالبی رفتیم . خوش گذشت

البته حالِ خواهرم بد شد . از اونجایی که خواهرم همیشه منو نصیحت میکنه که کم بخور و به اندازه بخور این موقعیت جالبی واسه انتقام گرفتن بود

ولی این وقتاست که آدم میفهمه چقد یکیو دوست داره . یکی مثه خواهر

من بهم بد نمیگذشت ولی همش نگران حال اون بودم و نگهبانی میدادمو به پسرای بی جنبه میگفتم چیزی نیست چیزی نیست

اخمام تو هم بود و اسموکینگی هم اون وسطا میزدم .

جالبیش این بود که یه دسته المپیادی و نخبه بودن . یه دسته ی دیگه هم تو خط فلسفه که من همونجا فهمیدم کلاس برگزار میکنن و کلی شاگرد دارن

در حالت عادی خندم میگیره از هر دو دسته . ولی اونجا خودم کلا تو فاز غم بودم . و نگران حال خواهرمم نیز ...

از یکی خوشم اومد . که شدیدا پیگیر وضعیت خواهرم بود و همه رو از اتاق بیرون میکرد . یه جا قشنگ یه دختره رو هول داد و سرش فریاد زد :D

جذاب اومد به نظرم . بعد دیدم خیلی با دقت منو زیر نظر داره که با خواهرم تو اون حال بد حرف میزنم و هی سرش داد میزنم که باید بالا بیاری .میفهمی ؟

بعد منو از اتاق برد بیرون و کمی رقصیدیم . وقتی هم که نشسته بودم اومد کنارم گفت چرا ناخوناتو لاک نزدی ؟ گفتم چ اشکالی داره !من ناخونامو میخورم با خودم عهد کردم که تا بلند نشدن لاک نزنم

البته چرت گفتم . اون روز حالشو نداشتم . ولی خب از پیرهن و آرایشی که داشتم راضی بودم و خودم احساس میکردم که نسیت به تایم کمی که گذاشتم خوب شدم . ولی خب من بعضی امتیاز های دخترونه رو هم ندارم . مثه گوشواره و ناخون بلند .

که دومی دست یافتنیه .

بعد دیگه من تو حال و هوای خودم بودم و یکی از اون سیریش ها هم شماره میداد و هی زیر گوشم ورور میکرد . مثلا میخواست منو از نگرانی در بیاره و یه دفعه میومد یه تز میداد میرفت . که روز بعدش فهمیدم خیلی بچه ی خوب و گوگولیه از تعریفایی که ازش میکردن و کمی باهاش بهتر شد رفتارم

اوه راستی یک گربه ای هم واسه خودش اون وسطا در رفت و آمد بود . به شدت از گربه بدم میاد . خدایا آدما چطور میتونن یه حیوون نگه دارن ! تازه من شنیدم موی گربه باعث نازایی میشه . حالا نه اینکه من الان منتظر بارداری باشم . نه ! ولی خوب نیست دیگه .

چقد بعضی چیزا واسه من هضم نشدنیه .

با بچه ها خندیدم و حتی من فرداش دانشگاه هم نرفتم . خوشحال بودم که با وجود آنرمال بودنشون از اکیپ سطحی و مسخره ی قبلی بهترن

وای من تصمیم داشتم زیاد از جزییات حرف نزنم اینجا ولی واقعا باید اعتراف کنم از اکیپ اواخرمون که باغ و این ور اون ور میرفتیم متنفر شدم . البته نه همشون .

متاسفانه آدمای دوست داشتنی زندگیم گاهی با آدمای منفور زندگیم قاطی میشن و من در آخر باید دست بذارم رو یکیشون .

حالم بهتره . مثلا رفتم مهمونی دیدم خب هنوزم میشه به آدما نگاه کرد و یه ذره بیشتر از یکیشون خوشت اومد . البته در حد خوش اومدن ساده و نه چیزی بیشتر.

مثلا من همچنان میام فیس بوک . همچنان گزینه ی آرمان های امام راحل و استاد فادرانی رو انتخاب میکنم . همچنان با فاز دوتایی میریم کافه و گاهی از خنده وسط خیابون ولو میشیم و جریانات عادی دیگه ...

بعد نسبت به موضوع جِی هم یه حالت واقعا عجیبی پیدا کردم . روز به روز بیشتر متاسف میشم واسش . منتظر نیستم ولی فک میکنم یه روز پشیمون میشه اونم مثه سگ !

خیلی فک میکنم من . بعد به نتایج بدی هم نمیرسم . گاهی روند صعودی رو تو خودم احساس میکنم . بعضی دوست موستا هم خیلی موثر بودن

یکیش همین خواهری که فقط یک سال ازخودم بزرگتره . من یک خواهر بزرگ تره دیگه هم دارم که پزشکه . ما سه خواهر خوب از داشتن همدیگه خوشحالیم

گاهی واقعا جر و بحثام با وسطی میره رو مخم ولی تاثیر به سزایی تو تصمیم گیری های مهم زندگی من داشته

آخه من فک میکنم هممون نیاز داریم که یکی مارو به خودمون بیاره . این موضوعی که خودمونو گول میزنیم و اون جور که میخوایم اتفاقاتو تفسیر میکنیم واسه همه پیش میاد . همه . استثنایی هم نداره !

بعد اطرافیان اینجا به درد میخورن . البته از نوع درست حسابیش  .

فاز رو این روزا کم میبینم . با میل تحفه باز دوست شده . خیلی وقته . گفته بودم دیگه دخالتی نمیکنم تو روابطش. ولی فاز خیلی واسه من حرف میزنه . تو کافه رو به روی هم میشینیم و اگه سیگاری باشه سیگاری میکشیم و شروع میکنه به تحلیل اوضاع من و اینکه جِی از همون اوایل هم آنرمال بود و من باید زودتر از این ها میفهمیدم

ولی به نظر من اصلا اینطور نبود و خود درگیری های این آدم با خودش کمی بعدتر خودشو نشون داد . نمیخوام حرفشو بزنم ولی وجودم الان پر از خشمه از اون آدم .

باید خشممو کنترل کنم . یه دوست 62 ای دارم که واقعا بی نظیره تو شوخی و گرفتن تیکه ها و کلا از هر نظر . این 62 ای خیلی این روزا واسم مفیده .

اریبهشت شروع شد و من و یه عالم درس باز تنها موندیم . بیاید همگی به هم قول بدیم که اول به اساسی ترین چیزا بپردازیم . مثه درس و تغذیه سالم و کلا خودمون . بعد تحمل آدما راحت تر میشه واسمون .

پس میریم به سمت دوست داشتن خودمون .

lets Go

 

 

 

نظرات ()







مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()







مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()