Daisypath Happy Birthday tickers واریس

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()







مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()







قبرستونِ کرج همیشه خلوت و بی سروصداست . من همیشه تو جاده ای که اونم اتفاقا همیشه بی ماشینه قدم میزنم . دیگه یاد گرفتم آب کجاست و بلافاصله اولین کاری که میکنم  پر کردن بطریای خالیه.

خیلی وقته میخوام راجع به المیرا بنویسم . یعنی از همون موقعی که مُرد یا حتی قبل ترش . منتها حوصله ندارم مرور کنم و بعد برسم به جایی که باید بگم طرف مُرد و همه داشتن واسش عذاداری میکردن .

خیلی کار مایوس کننده ایه

المیرا تا قبل از ازدواجش دوستمونم محسوب میشد . تا قبل از نوجوون شدنش همبازیه بچگیای منو خواهرمم بود . رازامون و صدها هزار کار بچه گونه ی دیگه که واسمون حکم گنج داشت هم تو برنامه های گروهمون بود. ولی المیرا تو بیست و شیش سالگی سرطان گرفت . درسته از وقتی ازدواج کرد اونم خیلی زود از هم دور شدیم ولی امکان نداره اون نقشه های 9سال  پیش که تو جنگلای شمال میریختیم از خاطرات من دور شه . همون نقطه عطفی که گفته بودم بخشیش تو کودکیه آدم ایجاد میشه . همیشه هم اتفاق بد و ناراحت کننده نیس . گاهی خوشیه . گاهی موفقیته .گاهی سفر و حتی ایجاد یه دوستیه

امروز وقتی فقط ما سه تا خانوم و اون آقایی که آشغالارو جمع میکرد تو قبرستون بودیم برای اولین بار حس کردم از مرگ نمیترسم . یه حس قوی که عجیب هم هست خیلی . چون تو این زمینه قشنگ اقرار میکنم که آدم ترسویی بودم . ولی دیگه واسم کابوس نیست . روزی که برای اولین بار برای المیرا رفتم غسالخونه و درست یه قدمی جسم کفن شده ش قرار داشتم زیاد هیجان خاصی بهم وارد نشد . شبش نترسیدم . خواب وحشتناکی هم ندیدم

به المیرا گفتم که خیلی متاسفم که زود رفته . گفتم که اگه بچشو ببینم حاضرم هرکاری کنم که شاد و خوشحال شه . بعد بهش گفتم بازم یکی دیگه از فامیلا مُرده

قضیه این یکی هم خیلی مسخره و ناامید کننده ست . چند وقت  پیش درست وقتی داشتم آخرین امتحانو زیر باد خنک کولر میخوندم و هزار بار رویاهامو مرور میکردم که قراره بعد از امتحانا چیکار کنم تلفن زنگ زد و من فقط صدای جیغ و داد شنیدم و ناخودگاه گوشیو دادم به یکی دیگه تا اولین نفر نباشم که خبر مرگ یکی دیگه رو میشنوه

این یکی ده سالش بود . از فامیلای قزوین و متاسفانه و بدبختانه هم تازه دیده بودمش . همش یاد شبی میفتادم که تازه رسیده بودم خونه و یهو دیدمش گفتم وای این همون پسر کوچولوییه که خودمو میکشتم تا بدنش بغلم ؟ بعد رو کردم به مامانش و گفتم یادتونه خاله منیر ؟ فقط شما به من اعتماد داشتین و محمدو میدادین بغلم . محمدم با اون مژه های بلندش فقط مستقیم نگاه میکرد و جواب به کلمه ای میداد و همیشه هم دم در اتاق وایمیساد و کارای آدمو زیر نظر داشت . هیچی دیگه اینم تصادف کرد . انقد مسخره و ناگهانی که آدم خندش میگیره .  تلخ ...

حالا من تو قبرستون بودم و چون صبح زود بود و صورتمو نشسته بودم داشتم رو خودم آب میریختم و این چیزارو تو ذهنم مرور میکردم و امیدوار بودم المیرا بشنوه که چی به چیه . بعد یه لحظه که مامانش اومد از جلوم رد شد و رفت واقعا دلم واسش سوخت . انقد سوخت که همونجا خیلی دور سر قبر دایی یعنی بابای المیرا نشستم و توان جلوتر رفتنو نداشتم. شاید به خاطر همین بود شب قبلش تصمیم گرفتم برم  پیشش. وارد خونه ای شدم که توش المیرا مرده بود . تاریک و بزرگ و ساکت  . انقد که از سایه ی ماشینا که رو پرده میفتاد وحشت میکردی. بعضی کتابای المیرارو گلچین کردم و چراغ مطالعه رو روشن کردم و کنار مامان المیرا خوابیدم . سفیدی موهاش حتی تو تاریکی هم مشخص بود . فقط کافی بود که وسایل خونه صدای آه و افسوسشون بره بالا .

غم وحشتناکی رو تو دلم حس کردم و این چیزارو همینطور که صورتمو میشستم واسه المیرا تعریف کردم .

بعدم تو جاده خوابم برد و راهو اشتباه رفتیم و سر از ابهر و زنجان درآوردیم .

نظرات ()







فک میکنم وقتایی که نصفه شبه و کولر روشنه و من درِ اتاقو بستم و کتاب "عشق سال های وبای" مارکزو رها کردم رو تخت و اومدم پشت لپ تاپ بهترین لحظه های تابستونه .

همین الان از حموم اومدم و حس میکنم موهام خوش بوترین موی دنیا شده . آهنگ 25 دانلود کردمو همینطوری نشستم زل زدم به چراغای تک و توکی که بیرون روشنه . گاهی انقد این رفتارم طول میکشه که صدای صبحگاهیِ مزخرفِ پرنده ها که لاینقطع جیک جیک میکنن میشنوم و واقعا مجبور میشم پنجره رو ببندم .

لحظه های خوبی نیست اینایی که به تصویر کشیدم ؟

اگه قرار باشه روزام همینطوری تو خونه بگذره به خدا قسم هیچ وقت نخواهم گفت "حوصلم سر رفته" . دیگه این عبارتا واسم معنایی نداره . انقد بیخیال و مسخره شدم که تقریبا نمیفهمم چطوری شب میشه . بعد اون اهداف کوتاه مدتمم همینطور دست نخورده باقی مونده طوری که مثلا استادم یهو مسیج میده راستی اینم ایمیل فلانی که میتونی راجع به فلان دانشگاه ازش اطلاع بخوای . بعد بهم میگه "تو که عین خیالت نیست . حداقل من بهت یادآوری کنم  "

نمیدونم اسم این حالتو چی بذارم . هرچی هست بد نیست و باعث شده یکم زندگی واسم جذاب تر شه . پا میشم میرم بیرون و واسه خونه خرید میکنم بعد میام سمبوسه ی جدیدی  که جدیدا دستورشو از خالم یاد گرفتم سرخ میکنم و همه رو دعوت میکنم به خوردنش .تو تمام این مدتم فک میکنم آشپرخونه ی خودمه و همه چیو بلافاصله میذارم سرجاش یا زود میشورم که ظرفا جمع نشه . گاز روغنی نشه .  میز باسلیقه چیده شه

 بعد از ته دل آرزو میکنم که جِم وصل شه تا بتونیم دسته جمعی عشق و جزا ببینیم .

اوج تنوعم این بود که با دوستای روشنفکر خواهرم رفتم سینما . بعد اطراف من آدمای مثلا فیلم نامه نویس نشسته بودن که تو طول فیلم هی تند تند چیزایی یادداشت میکردن و منم مات و مبهوت از این کار مزخرفشون . هرچند ساعت یک بار مجبور بودم رو ورقاشون متمرکز شم تا بفهمم کدوم از دیالوگای این فیلم آبکیو کپی میکنن

منتها من اصلن حوصله ی نقد و بررسی این چیزارو ندارم . به خاطر همینم تو هیچ بحثی شرکت نمیکنم و فک کنم از نظر اونا دختربچه ای بیش به نظر نرسم .

مشاورم هی بهم زنگ میزنه و منم چون همه پولام واسه خرید و آژانس رفته گوشیو برنمیدارم . چون ماه پیش نصفه ماهینام رفت . آدم اوکی و خوبیه هرچند بعضی وقتا کسل کننده میشه ولی خیلی چیزارو یاد گرفتم ازش . وقتی که واسش حرف میزنم با دقت گوش میکنه و یه لبخند شیرینی میزنه مثلا داره کیف میکنه که با یه کِیس دانشجو و جوون طرفه برعکس بقیه کِیساش که سن بالا هستن و مشکلات اکثرشن زناشوییه . خیلی هم اصرار داشت که من همه تصمیمارو خودم بگیرم . نمیخواست هیچ دخالتی کنه و نقش خودشو فقط یه راهنما میدونست .

حالا شاید اگه یه روزی حال داشته باشم پاشم باز برم پیشش و بهش بگم چ تصمیمات جدیدی گرفتم . ولی واقعیت اینه که من ترجیح میدم پولمو واسه تفریحات تابستونی صرف کنم . آخرین بار نگاهش رفته بود رو ناخونام . اینکه من موقع حرف زدن خیلی باهاشون ور میرم . ازیه طرفم کاملا واضح بود که میخواست به روی خودش نیاره و مثلا با فن روانشناسانش موضوعو حل کنه .

 lol  

حالا هم وقتی میس کالاشو رو گوشی میبینم با یه لبخند قشنگی یادش میفتم و میرم سر کتابی که بهم داده دو صفحشو میخونم و اینطوری حس میکنم تکلیفمو ادا کردم .

دلم میخواد این هفته ای که اصن نمیدونم چطوری میگذره و خیلی آروم و بی دغدغه به نظر میرسه تموم نشه . آخه بعدش باید با دقت بشینم سر انتخاب گرایش ارشدم و سخنرانی این و اون . دارم فک میکنم به شبی که تو شمال با مامان اینا میتینگ برگزار کردیم و همینطوری که مامان داره معجون سالم آخر شبو به زور بهمون میده راجع به اینکه روحیه ی من مطابق با کدوم یک از ایناست بحث میکنیم و آخرشم اسم  خوشگل"حقوق بشر" کار خودشو میکنه و من پرت میشم به موضوعات بشر دوستانه و کار در سازمان های بین المللی..

اوه چه آرمان گرایانه .

دلم میخواد تا دنیا دنیاست من یه دختر سال دومی که داره تعطیلات تابستونیشو میگذرونه که بره سال سوم باقی بمونم و روزی صدهزار بار خداروشکر کنم که هنوز نصف درسم باقی مونده . ولی واقعیت مسخره تر از این حرفاست و من الان یه سال سومیم که باید خیلی زود خودمو ازحالت تعلیق درارم و وضعیتمو تثبیت ببخشم .

البته گفتم هر تصمیمی بگیرم قرار نیست افراطی عمل کنمو و به عالم و آدم بگم بریم گم شید و منو با اهدافم تنها بذارید.

مری و نوش هم که به بهترین شکل ممکن امتحاناتشونو پشت سر گذاشتن و تقریبا تصمیم جدیشونو گرفتن . هرچند روز یه بار با نوش برنامه های آینده رو واسه هم تو فیسبوک مسیج میکنیم و اس ام اس های تک و توکی هم با مری میدیم که خدای نکرده بدون هماهنگی هم دست به کاری نزنیم .

ولی من انقد بیخیال شدم که گاهی یادم میره مامانمو از کارای مهم زندگیم مطلع کنم چه برسه به دوستام . با مامانمم سر کلاس زبانم دعوام شد چون پیگیری نکرده بودم و خیلی خونسرد عمل کردم و نتیجه از دست رفتن بهترین کلاس زبان جهان شد . بعدم صدامو بلند کردم و گفتم من به هیچی اهمیت نمیدم . از دست رفت که رفت .

در ماشینو محکم بستمو قهر کردم و تا خود خونه دو کلمه هم حرف نزدم . ولی بعدش زود یادم رفت چون مامانم یه جوارایی اومد منت کشی . این لوس بازیم به خاطر این بود که مدت ها بود از این برنامه ها نداشتیم و من این اوخر به یه دختر منطقی و  مسؤلیت پذیر خیلی نزدیک شده بودم و دلم واسه این رفتارا که روزی جز جدانشدنی شخصیتم بود تنگ شده بود

وای خدایا دارم تصور میکنم که اینجارو مامانم بخونه . لابد از اون نگاه های ممتد مخصوص تحویلم میده .

دو روز وقت دارم که نهایت استفاده رو از همین زندگی کولری خنکیِ تو خونه کنم طوری که انگار دنیا متوقف شده و هیچ علایم حیاتی ای اون بیرون وجود نداره .

p.s :کنکوری های خوب موفق باشید و پشت کنکوری های عزیز طبق همون برنامه ای که گفتم پیش برید و خودتونو سردرگرم نکنید . چه بسا که سال کنکورتون مثه من بشه جزو یکی از بهترین سالا . کافیه وقتی آدم تصمیم به گرفتن کاری میکنه هم زمان تصمیم لذت بردن از اون کارم بگیره .

نظرات ()







چه مدتی میشه اینجا نیومدم نمیدونم . هرچی هست قابل سرزنشه

اوضاع خوبی دارم . چون امتحانای وحشتناک زیادم تموم شده و الان احساسی جز خوشبختی نمیکنم . با استادم حرف زدم همین الان . فک کن هول شده بودم ویدو کالو زود بستم وُیس کالو اکتیو کردم که بتونم آزادانه هرچی میخوام بپرسم . آخه چطور میتونم وقتی با تاپ و شلوارک نشستم پشت لپ تاپ همچین کار احمقانه ای انجام بدم !!

گفتم که تنها اُستادیه که بدون چرب زبونی و نمره ی بالا گرفتن و خلاصه بال و پَر زدن تونستم باهاش صمیمی شم و خب البته به واسطه فیس بوک . تو این 3ساله ارتباط باهاش اعتماد به نفسمو برد بالا . اینکه مثه همکلاسیای احمقم فک نکنم و با یه نمره ی زیر 15 گرفتن احساس عقب موندگی بهم دست نده

درعین حال که از خیلی چیزای این سه سال احساس غرور میکنم ولی بعضی وقتا دوس دارم رو یه سری آیتماش بالا بیارم

مثه همیشه سوالات طومارمانندمو سریع السیر پاسخ دادو آیدیشو فرستاد . این در صورتی بود که از بچه ها میشنیدم که جوابشونو نمیده یا دو تا درمیون یه جواب یه خطی میده . اینارو میگم که یه ذره دل خودم خوش باشه . وگرنه هیچ دلیل دیگه ای نداره

خلاصه گفت که سوالام راجع به رفتنو بهش میل بزنم و اونم واسه بقیه استادا و بچه هایی که اونجا هستن فُروارد کنه . وای خیلی حس خوبیه

اینکه من روز و شب تو انجمن سایتا  بچرخم و از یه مشت غریبه سوال کنم یا از دوتا دونه آدم آشنا و معتبر چیزفهم خیلی با هم فرق داره. خیلی . سایتای مزخرف فقط بلدن پول ملتو بکش بالا اونم واسه دراختیارقرار دادن اطلاعات زپرتی که هرکی اراده کنه میتونه رایگان بهش دسترسی پیدا کنه  . دارم از اطلاعات حرف میزنم نه اقدامات . بعدم با صحبتایی که کردیم حالاحالاها من باید به رفتن به کلاسای سفارت اتریش ادامه بدم و اینجا یه وکیل شم . یه وکیل ! که دیگه نیمه دیوانه نیس . که خیلی فرق کرده با دورانی که فقط اسم وبلاگش یه عنوان وکیل توش داشت 

یعنی اینکه من باید اینجا خودمو کامل کنم . به قول استاد بالا بردن تقویتا با دیدن فیلم و خوندن کتاب و ارتباطات و هزاران تا چیز دیگه ست که شاید به ظاهر پیشُ پا افتاده باشه . اینکه آدم فقط بشینه واسه ارشد بخونه و اصن بهترین دانشگاهم قبول شه درک آنچنانی ای نمیده . وقتی این جوابارو بهم داد که من داشتم از استاد لعنتی ای که یه نمره ی کم بهم داده بود شکایت میکردم . همینطور که داشتم رنگ امیزی میکردم و حرفاشو مینوشتم تند تند واسش توضیح میدادم که تو دانشکده ما مدل بچه ها واسه گفتن نمره ی بالا چطوریه و ..

که این جواباش میتونه منو به آرامش ابدی برسونه

حالا کارم سخت تر شده از یه طرف . فک میکنم امسال برنامه ی خوندنم داشته باشم . هیچ ایده ای ندارم که باید ازکجا شروع کنم . فقط میدونم اگه اینجا وکیل شم بهتره . ولی رویاهای دوران جوونیم که قرار بود تو اون کشور پایه ریزی شه چی ؟:D خب اینارو که نمیتونم به استادم بگم ولی من دوس ندارم تو 30سالگی اونجا باشم . درواقع چیزی که من دوس دارم اینه که تو 30 سالگی اونجا به آدمه جا افتاده باشم . حالا حوصله ندارم بسط بدم آرزوهامو وگرنه رویاهای من جزییات زیادی داره

چقد آدم باید تلاش کنه . مخصوصا آدمی مثه من که بیشتر کاراشو باید خودش از بچگیش انجام میداد . وای خدایا کمکم کن .

از اینکه دیر میام اینجا شرمندم . اجمالی توضیحاتی میدم.

 اوضاع خوبه . دیروز با یکی از دوستایی که 1سال بود ازش دور بودم رفتیم یه قراره دخترونه . از انواع اقسام معیارها حرف میزدیم و قلیون میکشیدیم و کاملا راضی کننده بود که تو ایران تک یه قسمت دخترونه گذاشتن . وگرنه کی جوابگوی خنده های گاه و بیگاه مسخره ی ما خواهد بود ؟

الان زیاد توانایی قرار های سرسام آور شلوغ پلوغو ندارم . کسی چه میدونه ؟شاید حسش بعد ها بیاد . شاید مثه تابستون سال پیش سرم شلوغ شه . ولی الان همین که تو محوطه ی گلستان بشینم و دونات خوشمزه ی همیشگیشو بخورم و بعدم تو مغازه ی مخصوص مانتوی مورد علاقه ی تابستونیمو بخرم کفایت میکنه .

راجع به سوالایی که پرسیده بودین و منه بیفکرم از چندین پست قبل این علامت سوالاو تو حالت پندینگ نگه داشته بود م بگم که با اِکس-بوی فرند به طور کامل قطع رابطه کردم . کاری که همون اردبیهشت باید میکردم . دواقع خیلی زودتر از اون ها حتی .

سعی نکنید هیچ وقت خودتونو گول بزنید . عامیانه تر بگم . خودتونو اسکل نکنید. آدم باید تایمشو واسه کسایی بذاره که لیاقت داشته باشن . همین .

و اینکه خب الان از اینکه تابستون شده خوشحالم . میتونم برم شمال و استخرمو به طور مرتب و تفریحی با مامان ادامه بدم . با دوست شمالیم برم ییلاق یا اصن ساعت ها بشینم پای سریالای مور علاقم مثه ساواش و اینا .

این یاسمینم خوشگله . دوسش دارم

الان تنها دغدغه و نگرانیم همین درساست . البته هرطور که باشه من نمیخوام مثه این آدمای جوگیر عمل کنم . زندگی آدمای جوگیر به این صورته که به چند بخش تقسیم میشه و تو هر بخشی که باشن اصن توانایی فکر کردن به ابعاد دیگه ی زندگیو ندارن . یعنی ماه ها میرن تو فاز درس . چند ماه میرن تو فاز تفریح و عشق و رفیق . مدتی به فکر سود و پیشرفت و مدتی هم ناله و فغان از این زندگی

اتفاقا یکی از این دوستای خودمون که چندماه تمام غیبش زده بود و یهو همه رو طرد کرد پیداش شد و وقتی خواهرم باهاش حرف زد خودش باورش نمیشد که این مدلی شده . من که فعلا از این آدما باید دوری کنم . چون ازهمون نوجوونی از ارتباط با این دسته میترسیدم که متاسفانه سرم اومد . اصن انگار ثبات و یکنواختی به ماها نیومده

خلاصه گفتم که نمیخوام فقط تمرکزم رو یه چیز باشه .عشق و دوستی  باشگاه و استخر و فیلمو اینا واقعا اهمیت کمتری نسبت به درس واسم نداره و کلا به نظر من هرچیزی که قراره آروم و شاد نگهم داره در یک رتبه قرا میگرن

من برم ماسک بزنم و شک نکنین که سعی میکنم زود به زود بیام و از گذاشتن پسورد هم اهتمام بورزم :D

نظرات ()