Daisypath Happy Birthday tickers واریس

خیلی دلم میخواست میتونستم همیشه بنویسم

ولی راستش یه مواقعی تو زندگی آدم بهش شوک وارد میشه و حتی نمیتونه احساسش رو بیان کنه 

این مدت خیلی خوندم و حتی از چندین تا وبلاگ کلی روش و شیوه زندگی و مثبت اندیشی و اینا یاد گرفتم . وبلاگایی که قشنگ کل پستاشون رو میخوندم و بی نهایت لذت میبردم و آرزو میکردم کاش مثلا منم این شیوه رو در پیش بگیرم . 

حالم خوبه . تو رابطه نیستم و دارم از این جدایی و تو رابطه نبودن و غیرقابل پیش بینی بودن آدما کلی درس میگیرم . نمیگم آسونه ولی دیگه به اون مرحله رسیدم که فک میکنم آدما همیشگی نیستن بنابراین تصمیم گرفتم با پذیرش این موضوع و تغییر معیارام روحیه م رو بهتر نگه دارم 

اوایل خشم عجیبی تو‌ دلم بود ولی الان دیگه حتی اونم نیست و حتی نمیخوام لحظه ای به بدی ها و جدایی ها فک کنم .

به طرز عجیبی یهو قدر و ارزش خودمو فهمیدم و متوجه شدم چقدر از خود واقعی و با عزت نفسم دور شدم . 

چقدر ناامید کننده ست وقتی خودتو‌ج مستاصل و گریان و تنها میبینی و فک میکنی به طرز بی رحمانه ای دارن ازت فرار میکنن با انواع اقسام بهانه های رنگارنگ. چقدر ناامید کننده ست که کنکاش میکنی به دوست داشتن و عشق برسی شاید تو این مرحله اون کمک حالت بشه و با بدبختی تمام هیچ اثری ازش نمیبینی .

شاید همین لحظه هاست که آدم تصمیم میگیره جمع و جور شه .خب راستش منم به این مرحله رسیدم اونم ناگهانی . شایدم به تدریج . چ میدونم

روانکاوم با تحلیل من تو این قضیه موافق نبود ولی من از حس های خودم آگاهم و همچنین خوب میدونم وقتی یه نفر شروع به بهونه گیری میکنه به چ معنایی میتونه باشه

کابوس من به دلایل مختلف همین بهونه گیری بود که محقق شد . شاید همین شد که یهو تونستم به خودم بیام . دیگه واسه خودم دل نمیسوزونم . دیگه نمیگم وای اگه فلان کارو میکردم فلان کارو نمیکردم . دیگه واسه تمام سعی و تلاش هام افسوس نمیخورم . دیگه واسه گذشته افسوس نمیخورم .

الان متاسفانه و خوشبختانه قضیه رو فهمیدم و با قدرت باهاش کنار اومدم . یه صبحیه که قشنگ بهاریه و منم دارم آماده میشم برم دادگاه 

چ عجیب که یهو اومدم اینجا و با گوشی هرچی بود تو ذهنم نوشتم 

نظرات ()