Daisypath Happy Birthday tickers واریس

امشب دارم میرم تهران 

بعد از چند روز حالت گرفتگی بالاخره به ثبات رسیدیم و آروم شدیم . همین الانم زنگ زدی و گفتی تهران باز بارونی شد 

ممنونم از فیلمایی که دادی . فهرست شیندلرو دیدم . با توجه به اینکه پریشبم پیانیستو دیدم خیلی بهم چسبید . حالا دیگه خوب میدونم "ستاره آبی" آرمیه که میزنن رو بازوشون . حالا دیگه میدونم منطقه یهودنشینا چطوریه و واقعا خوشحالم تو عصر جدید این "بشر دوستانه " معنی و مفهوم مهمی پیدا کرده

ال رفته بیرون . من تنهام و انقد فیلم دیدم همه جا تاریک شده 

دوس دارم بشینم تک تک آشغالای خونه رو با جاروبرقی از بین ببرم ولی حوصله ندارم برم جارو رو از بالا بیارم 

همین که ظرف شویی رو شستم و میخوام برم اتاقو سر و سامون بدم کافیه . 

قراره سه هفته ای تهران باشم . اینطوری لااقل نزدیک تریم . فک کنم حالت گرفتنامونم کمتر شه 

این موضوع کار و کانون تازه داره شروع میشه . وای خدا شروع و پایان بیست و سه سالگی رو به خیر بگذرون 

 

نظرات ()







نمیدونم چرا آدما وقتی با هم قهر میکنن بیشتر دلشون واسه هم تنگ میشه

خیلی از دستت ناراحتم . ناراحت و در عین حال دلتنگ

وقتی تو دانشگاه بودم نمیدونستم باید چه طوری تا وقت نماز صبر کنم که تو زنگ بزنی و ازت توضیح بخوام . رفتم مقالاتمو کپی گرفتم با دوستم دم دانشکده فنی که محوطه دلنشینی داره چرخیدم و پله هارو الکی بالا پایین کردم و هی تو دلم تحلیل کردم و حرص خوردم . 

ببین جوجه ی عزیز منو تو باید یه چیزی رو خوب یاد بگیریم . اینکه یک : همو دوست داریم 

و دو : این رابطه ست نه یه بازی

دوس ندارم وقتی انقد از دستم ناراحت میشی تلافی کنی ! تو جوجه ی فهیمی هستی . جوجه ای که هرجا نشستم ازت تعریف کردن و تعریف کردم . میخوام از من بزرگ تر باشی . قبول دارم من لوسم و گاهی به شدت حالت میگیرم سر چیزای نه چندان بزرگ 

باید خیلی خوشحال باشی که من اشتباهاتمو به گردن میگیرم

خیلی بهت اعتماد دارم .  انقد حواست هست که بهت میگم واسم بستنی یخی بگیری و وقتی میای خونه و میبیی که یادت رفته بگیری خیلی گوگولی زیر لب یه چیر میگی و میری که بخری .

تازه این یه نمونه کوچیکشه

تو جوجه ی دلنشینی هستی . اردیبهشت ماه تولدت هم تموم شد .

خدافظی

 

قرار بود هر روز یه چیزایی واست بنویسم .تو همین وبلاگ

ولی ترسیدم . گفتم اگه به هر دلیلی ما بعد ها پیش هم نباشیم باز باید بیام و تو این وبلاگ لعتی توضیح بدم که چی شد و چی نشد

البته من وظیفه ای ندارم که واسه کسی توضیح بدم

ولی دوس دارم وقتی به صورت رسمی واسه کسی نامه مینویسم زود از پیشش نرم یا از پیشم نره

اینجا تو تبریز گوگولچه پیشمه . دسته گلای خشک شده پیشم نیست .

عکسی که پشت نویسی کردی هم پیشمه . عکس تو هم پیشمه . کتابایی که واسم گرفتی پیشمه . گوش خرگوشی که پشت چراغ قرمز چهار راه ولیعصر گرفتیم و میذارم رو سرم برق برق میزنه هم پیشمه فقط تو پیشم نیستی

دیروز پیانسیت رو دیدم . امروز هم "هٍر" و الان بعد از این وبلاگ هم میرم ادامه دوازده سال بردگی رو ببینم . تمام این فیلمارو تو واسم ریختی . کوزی گونی هم که دانلود کردی تموم شد . میدونی کی تموم شد که ؟صبح روزی که تو داشتی میرفتی پادگان و عصرش قرار بود بیای مرخصی و یه راست خونه ی ما . من تمام روز داشتم همه جارو مرتب میکردم . فاز و دنیا میگفتن تا حالا انقد نسبت به اُمورات خونه حساس نشده بودم .حوله ی دستشویی رو عوض میکردم و آشغالای همه اتاقارو خالی میکردم . بعد تو با اون لباس آبی سربازگونه ایت اومدی و روزای آرومی با هم گذروندیم . درست مثه روزای ییلاق و مثه روز آشنایی

 الان من و تو تو حالتیم . نسبت به هم حالت داریم و به اصطلاح قهریم

ولی سیلوی عزیزم !

یه بار گفتم دوباره و صدباره هم میگم که این حالتای ما نباید چیزی رو تغییر بده.میدونم که من گوگولی ترین موجود زندگیتم 

میخوام که همینطور هم بمونه .

نظرات ()







میدونید یکی از چیزایی که منو ترغیب کرد به نوشتن چی بود ؟دوباره خوندن نظرا و حرف زدن با خواننده های قدیمیم 

چقد دور بودم از این محیط . نمیدونم چطور میشه که آدم یهو مسیر زندگیش تغییر میکنه . یهو یه چیزایی پیش میاد یه روحیه عجیبی پیدا میکنه و به این نتیجه میرسه آخر وبلاگ نویسی چیه ؟ حالا تصمیم گرفتم یه چیزایی بنویسم و راستش تصمیمم دلیل داره . دلیلش هم یه دوسته . یه دوستی عجییییب

الان میخوام واسه تو بنویسم . تو جاست فرند قدیمی عزیزم و اسپشیال فرند الانم 

زیاد پیش نمیاد که واسه کسی بنویسم حتی مامانم . مثه تو که زیاد واست پیش نمیومد نامه بنویسی ولی بعد از ییلاقمون واسم نوشتی !

بالاخره اول اردبیهشت هم اومد و تو رفتی . گرچه باز برگشتی ولی این یک اردیبهشت مثه ماه تولدت واسه من یه نقطع عطفی بود. همین امروز بود که منم رفتم کانون وکلا ثبت نام کردم . همین امروز بود که اردبیهشت دل انگیر شروع شد

نمیدونم واقعا هیچ ایده ای ندارم اون روز سرد زمستونی چه اتفاقی افتاد بینمون ؟چطور بهترین اتفاق زندگیمون شکل گرفت و خودمون حتی یادمون هم نیست . شک ندارم به خاطر مستی نیس . نیمدونم تا کی قراره سر به سر هم بذاریم و شروع رابطه رو بندازیم گردن اون یکی . نمیدونم این مسخره بازی افراطی هیجان انگیزمون تا کی ادامه خواهد داشت . اصن بذا ادمه پیدا کنه ...

کنار رفتارای به جای تو خیلی چیزارو یاد میگیرم . بارها این جمله ی مامانم تو ذهنم هست که میگه دوست باید باعث رشدتون بشه . من نمیدونم تو باعث رشد میشی یا نه . فقط میدونم تو باعث آرامشی . تویی که واسه من کوزی گونی دانلود میکنی و تو بادهای وحشیانه ییلاق بغلم میکنی . تویی که شوخی هایی میکنی که باعث شنیدن به قول خودت خنده های نمکی مسخرم میشه .تویی که احترام و علاقه و ارزش سرت میشه . تویی که انگار نه انگار یه شصت و نه ای هستی 

میدونی هیچی آسون نیست . تبریز بودن من آسون نیست . رفتن تو آسون نیست . منم دیگه دنبال آسونی و راحتی نیستم . تو راست میگفتی بعد از همه ی سختی ها یه استراحته که به معنای واقعی کلمه میچسبه . حالا منم دنبال زندگی جدیم . امیدوارم بتونم دوستیم با تورو در کنار درس و کار و تفریح خوب مدیریت کنم . راستی اینو یادت نره من مدیر خوبیم . 

گاهی هم خوب بلدی حرص بدی . پررو نشو 

بلدی چون باهوشی . ولی جوجه ی عزیز هوش منم دست کمی از شما نداره ! باورم نمیشه که تونستم تو و اخلاقیات ویژتو تو این زمان کم بشناسم . گرچه شناخت آدمای پیچیده کار هیچکس نیست . ولی همین که میفهمم کجاها حالت میگیری واسم خیلی افتخار آمیزه . ضمنا به من قول دادی حالت نگیری

برو عزیزم برو که هرکجا باشی با یاد واریس یه خنده ی گوگولیانه رو لبات نقش خواهد بست . 

 

 

پ . ن : من بالاخره واسه اولین بار حس میکنم رابطم همونیه که میخوام . نمیگم کسی از من پایین تره . نه هرگز ! تروخدا انقد همه رو با هم مقایسه نکنید . ما فقط میتونیم بشینیم و با خودمون فکر کنیم . میدونید من این مدت چه تو زندگی مجردیم تو تبریز چه رابطه ی قبلیم و جنگ و دعواهاش چه رابطه های قبل تر خیلی چیزا یاد گرفتم .نمیخوام بگم آدم فقط از رابطه یاد میگیره . به نظرم هر اتفاق و هر دوستی ای میتونه یه نکته باشه .

کاش تو این مدت نکته هارو مینوشتم 

نظرات ()