Daisypath Happy Birthday tickers واریس

همه چی یه جور دیگه داره پیش میره 

چون خودمون خواستیم . همه چی دست خودمونه !

خیلی عجیبیم . همه آدما عجیبن 

شاید ما نمیدونیم چی میخوایم . کاش نصف عمرمونو خواب بودیم . اینطوری نمی تونستیم خیلی از اتفاقات ناخوشایندو ببینیم 

ولی ما اینجاییم . زنده ی زنده

همه چی دسته خودمونه

ماییم که میسازیم

بعد خراب میکنیم

بعد میسازیم

بعد لابد نمیدونیم چیکار کنیم 

میریم یه جای دیگه و از نو میسازیم 

دلم نمیخواد به چیزی فکر کنم . فکر کردن باعث خلق داستانای جدید میشه . من تو این کار تبحر زیادی دارم 

داستان میسازم . واسه آدمای زندگیم . حتی اونایی که چند ساله نمیبینمشون 

واسه خودمم داستان میسازم 

ولی این بار نمیخوام فکر کنم

فکر کردن منو خسته میکنه . میخوام فیلم ببینم و واسه جنگ :استارک ها" دعا کنم . میخوام تحقیقمو تایپ کنم و راجع به هولوکاست حرص بخورم . اگه فکر کنم نمیتونم به هیج کدوم از این کارا برسم 

فقط میدونم همه چی دست خودمونه . اگه بخوایم باز میسازیم و باز خراب میکنیم و اُور اند اُور اند ...

 

آهنگ وبلاگم منو یاد خوابم میندازه . من هر شب خواب میبینم . حتی روزا هم . تصمیم گرفتم چندتاشو واسه روانکاوم تعریف کنم

خواب دیدم دارم واسه دوستم یه کار مهم انجام میدم . از خونمون که تو شماله میزنم بیرون و به مامانم لبخند میزنم و میدونم که نمیتونه مانعم شه . تو یه مسیر جنگل مانند میدوم و تو مسیرم آدمای آشنا میبینم . حتی یکی از دوستای دانشگام که تو گروه من و مریم و نوش بود ولی هیچ وقت ازش خوشم نمیومدو دیدم و به اونم لبخند زدم و خیلی سریع ازش دور شدم . متوقف نمیشدم 

احساس رضایت میکردم 

آهنگ وبلاگم منو یاد مسیرم میندازه  

 

 

نظرات ()







توی چادرت نشستی و من چی حدس میزنم ؟

حدس میزنم داری واسم نامه ای چیزی مینویسی . منم تو خونم نشستم و فیلم های قشنگ تورو واسه دیدن گلچین میکنم . دیشب "Gravity" رو دیدم و از امروزم گیم آو تِرونز . 

دوس دارم چیزایی که تو دوس داری رو ببینم . ولی فک نکنی من "کوزی گونی " دیدن تورو میپسندم ها !

نه این از اون چیزاییه که مختص سلایق دخترونه ی منه و خوشم میاد که تو خوشت نمیاد . دقیقا مثل اینکه تو به اندازه من اسموکینگ نمیکنی و من خوشم میاد . 

الان که ازم پرسیدی از کدوم شخصیت سریال بیشتر خوشم میاد هیچ جوابی ندادم ولی بهتره بدونی من از دیدن حرکات اون دختر بچه "آریانا" لذت میبرم . منو یاد خودم میندازه که تا نوجوونی جنسیت و علایقم کمی با هم تعارض داشت . از طرفی عاشق بوی بچه ها و جامدادی صورتی و آدامس باربی بودم از طرفی لحظه شماری میکردم با خالم برم شهروند و ماشین کنترلی بخرم . در آخرم هیچ وقت ماشین کنترلی های من بدون سیم نشد . هیچ وقت به بزرگترین آرزوی بچگیم که داشتن ماشین کنترلی واقعی بود نرسیدم

وقتی تو خونه ی خودم کیلومترها دور از تو نشستم فقط دلم به همین وبلاگ خوشه . اصن انگار که از اینجا نوشتن واسه تو راحت و دلنشین تره 

چند وقت پیش فامیلای "اِل" اومدن . 

ال از دختربچه ها متنفره . ولی من عاشقشونم . وقتی دیدم بچه فامیلشون خیلی شبیه بچگیای خودمه باهاش ارتباط برقرار کردم ،واسش تخم مرغ شانسی خریدم و حتی در اوج خستگی بعد امتحان به تمام حرفای بی سر و تهش گوش کردم تا آروم بگیره . خیلی دوس دارم یه فیلم از زمان بچگیم داشته باشم . 

وای منو ببخش. نمیدونم چرا انقد امروز یاد کودکیم افتادم 

اینجا با ال خیلی آرومم . گاهی از شلختگی ها و غُر زدناش حرص میخورم . از اینکه باید بیفتم دنبالش و درست مثه یه خردسال وسایلشو از رو زمین جمع کنم .. اصن تا حالا آدمی پیدا نشده که از دستش حرص نخورم . این بار از اکیپ دوستیمون تو این شهرم حرص خوردم  . با اینکه یه زمانی حداقل یکم میشد باهاشون سرگرم شد

حس میکردم حرفی واسه گفتن با کسی ندارم . تو بالکن یه مرکز خرید معروف نشسته بودیم و آفتاب مستقیما تو چشامون بود . هیچ وقت انقد از تابیدن آفتاب بدم نیومده بود / با ال رفتیم تو مغازه ها و انواع لاکایی که واسه تست بود به دستمون زدیم بلکه بتونیم اون آدما که حتی تا دو ماه قبل یکم دوسشون داشتمو بپیچونیم

ولی نشد 

خیلی جالبه ! تو تو چادرت نشستی و شبا سردته و ظهرا شدیدا گرمته . ماه خوشگل و  و ستاره های پر فروغ بالا سرته و یه عالم پسر آبی پوش کم مو هم دور و برتو فرا گرفته . منم اینجا تنها وسط هال نشستم نه گرمه و نه سرد  .میز پینگ پونگ غول پیکر جلو رومه  موهام همینطور شلوغ پلوغ ریخته دورم " گوگولچه" خرسی که بیست و پنجم بهمن واسم خریدی هم کنارمه

این چه جور دوستی ایه که انقد دور و عجیب و در عین حال پر هیجانه ! 

کی میدونه شاید یه روزی هیجانات بخوابه . ولی اگه به منه میخوام صد سال سیاه نخوابه . راستش تو رابطه های قبیلمون خیلی چیزای متفاوت اتفاق افتاد که باعث میشه الان هیچ چیزی رو نتونیم پیش بینی کنیم ..

فقط میتونیم به هم فکر کنیم . تو از کوهستان های امام زاده هاشم و من اینجا واقع در آذربایجان شرقی ..

 

خمیرِ همیشه دلتنگ تو 

نظرات ()







به تو گفتم میخوام برم ناهار . رفتم که بخورم ولی بلافاصله یاد دیروزمون افتادم که تو بهترین سورپرایز ممکن رو واسم رقم زدی . اومدی دنبالم از سرکار با اون گُلای قشنگت

گُلات خیلی قشنگه .. 

تو هم قشنگی پسرم 

یه لیوان خریدی که منی که دارم میرم سرکار دیگه تو اون لیوانای مسخره ی کمر باریکشون چایی نخورم و زود چاییم تموم نشه . که مثه خارجیا هروقت از سرکار اومدم بیرون تو یه جعبه ای که بغلمه لیوان قشنگمو توش بذارم و با خودم بیارم بیرون

ظهر جمعه ست . دفتری که تو این مدت سربازی واسم تهیه کردی رو باز کردم . اینکه عکسمونو وسطش دیدم و اینکه گلبرگای خشکیده کوچولو وسط اون جملات و کلمات محبت آمیزت دیده شد ..

سیلو خیلی ممنونم . تک تک نامه هاتو خوندم و الان همینجور که مامانم داره باهام حرف میزنه لبخند میزنم . درواقع به تو به خودم به رابطمون 

ولی یه اعتراف . سر اون نامه سه شنبه سی اردیبهشت که رسیدم یکم باز حرص خوردم . به من گفتی میخوام تستت کنم . وای خدای من 

تو سه شنبه اینو نوشتی ! این اتفاق دوشنبه افتاد و این ماجرا تا چهارشنبه طول کشید . آخه خدایی چطور دلت اومد من دو روز کامل خودخوری کنم و هزار جور فکر و خیال کنم . راستش دیدن اسم یه دختر دیگه اونم ب شکل صمیمانه شاید آزارم داد ولی حتی در اوج عصبانیتم ذره ای فکر نمیکردم چیزی غیر از یه دوستی معمولیه 

با وجود ذهنیت کمی منفی دوران جاست فِرِندیمون الان حتی نمیتونم به این چیزا فک کنم . ولی به قول خودت زندگی خیلی تلاطم داره ... 

نمیدونم واقعا نمیدونم من اونقدرا قوی هستم که اذیتت نکنم یا وقتی گاهی لجبازی کردی و اذیت کردی بتونم تحمل کنم !؟ 

همه این مسایل در هاله ای از ابهامه

رفتیم بهشت زهرا . باورت نمیشه سیلو ولی تو تنها کسی بودی که منو  بردی اونجا ! من بارها چه به شوخی چه جدی از دوستام درخواست رفتن به بهشت زهرارو کرده بودم . وقتی تو قبول کردی و دیدم داری به اون سمت میری با وجود روز پُر حالتی که سپری کرده بودیم عمیقا آروم بودم .. یاد اون روزایی افتادم که مادر جون فوت کرده بود و ما این راه بیابونی رو که از اولش گل فروشا بفل جاده وایسادن و بوی غم و خاک و انسان های از دست رفته میومد طی میکردیم

بوی این آدمای از دست رفته خیلی واضح از پنج کیلومتری بهشت زهرا به مشامم میرسه .. غمگین میشم . از زیر خاک رفتن از گودالای عمیق متنفرم از اون کفنایی که آدمارو توش میچپونن و سرش رو گره میزنن بیزارم 

ولی وقتی قبرای سفید مشکی روشون قرار میگیره آروم میشم 

حتی با تو میرم سر قبر مامان بزرگم/مامان بزرگت/خالت/خواهر مامان بزرگت . 

گُل میگیریم و آب میریزیم و من دیگه بوی آدمای از دست رفته رو نمیشنوم ..

 

 وبلاگ ورونیک رو بعد مدت ها خوندم . وقتی از سرکار اومده بودم و خیلی خسته رو تخت دراز کشیده بودم و منتظر سیلو بودم تا گوشیش روشن شه . 

خیلی ناراحت کننده ولی آشنا بود . 

تمام حرفاش آشنا بود . نه اینکه واسه خودم اتفاق افتاده باشه . نه !

حرفایی که از جدایی پاریس میزد از اینکه هم خونه شده بودن و تو این سه سال و نیم هزار و یک جور خاطرات ساخته بودن . از روز آخری که میره لباساشو جمع کنه و پاریس تند تند اشکاشو پاک میکنه و فقط میگه منو ببخش . از وجود یه دختر بچه و اکس.وایفش تو زندگی. از تمام صبحایی که با اتوبوس یه مسیر تکراری رو میره و یه آهنگ تکراری گوش میده و نمیدونه باید دلتنگش باشه یا متنفر 

یاد دوستام میفتم . انگار که مثلا فاز داره از رابطش با میل واسم حرف میزنه یا انگار صبا داره از اکس-بوی فرندش میگه ! یا حتی یه جاهایی یاد حالتای قدیم خودم میفتم . 

غمگین شدم .

کسی نمیتونه عاقبت رابطه رو پیش بینی کنه . ولی با این حرف ورونیک موافقم که هدف فقط رابطه نیست . البته امیداورم به این حرفش ایمان راسخ آورده باشه و دست از چرا و اما و اگر سر این داستان برداره ! 

رابطه بخشی از خوشبختیه و من الان خوشبختم . نمیدونم این وبلاگ تا کی میخواد داستانای رنگارنگ رابطه های منو تو خودش نگه داره . ولی به این شکل مستقیم من برای اولین باره که دارم مینویسم . شاید کمی زود باشه ولی خواستم بنویسم و از ته دل آرزو میکنم غیر دوستان مجازی و بعدها سیلو کسی اینجارو نخونه

تو این وبلاگ من کارشناسی رو تموم کردم . ارشد و کانونو شروع کردم . آدمای مختلفی رفتن . آدمای جدیدی اومدن. یکسری ها مثه فاز و نوش هیچ تغییری نکردن..

هیچ چیزی رو نمیشه پیش بینی کرد به خصوص آدمارو 

حتی خودم هم نمیتونم خودمو پیش بینی کنم فقط میخوام همه چی خوب باشه 

 

نظرات ()







واقعا از بعضی از رفتارات متفنرم 

از اینکه صبح پا نشدم و با مسخره ترین حالت ممکن با آدم حرف میزنی 

واقعا گاهی حس میکنم هزار برابر بچه تر از منی

من قبول داریم بعضی مواقع زیادی لوس میشم ولی تو هیچ تلاشی در جهت رفعش نمیکنی 

الان بی نهایت ناراحتم از دستت..

 

نظرات ()







امروز رفتم کانون 

بازم یه موفقیت نصفه نیمه کسب کردم . تو تاکسی راننده میگفت وکیلا مفت حرف نمیزنن . تو هم حرفِ مفت نزن ! خوشم اومد از حرفش 

دوس دارم تو این زندگی تا میتونم لذت ببرم . از غرغر کردنای بقیه هم خسته شدم . ایران جای زندگی نیس که نیس . خب چیکار کنیم ؟ بریم خودمونو بکشیم ؟

ما هم به خدا نارضایتی هایی داریم ولی دیگه به این نتیجه رسیدیم همینجا به هر چنگ و دندون که شده پیشرفت کنیم یا اصن پیشرفت نکنیم و همینطور معمولی باقی بمونیم یا بریم خِرِ مامان باباهای بیچارمونو بچسبیم و ازشون پول بگیریم بریم اون ور گارسون شیم .

چ میدونم

این آدمای معمولی ان که همیشه آرامش دارن ..

سیلو ! به خاطر همین غر نزدن و افسردگی نگرفتنای گاه و بیگاهتِ که حس خوبی دارم . سیستم تو جوری نیست که آه و ناله کنی . طبعا هممون ناله اینا زیاد میکنیم ولی تو جوجه ی عزیز منو کلافه نمیکنی 

وقتی میخوام برم کانون میگی حواسم باشه فرم شماره هفت و هشت رو پرینت بگیرم . واسم آرزوی موفقیت میکنی و گاها خانوم وکیل صدام میکنی . به حرفام که وِر وِر از همه دَری واست صحبت میزنم خوب گوش میدی و بعد اعتراف میکنی نه تنها خسته نمیشی بلکه لذت هم میبری

امروزم وقتی افتادم یکی از شهرای دورِ جنوبی هیچ اعتراضی نکردی و این یعنی فهم 

یه چند تا بچه شهرستانی هم اومده بودن اونجا ولی اکثرا تهرانی بودن . انگار که همه همین موفقیت نصفه نیمه رو با چنگ و دندون چسبیدن . وای خدای من یه دختره واقعا وجودش آزارم میداد . انگار داشت از هیجان میمرد و این هیجانش خیلی آزار دهنده بود

بالاخره به خودم جرات دادم و ازش پرسیدم چرا آروم و قرار نداری ؟ یه کفش پاشنه بلند نامتناسبی هم پاش بود . وای ..

دیدن وروودی بالاترمون تنها وقتی بود که بهم فهموند هنوز اونقدرا هم که فک میکنم پیر نیستم و خب درسته ارشد و کانونم نصفه نیمه مونده ولی میشه امیدوار بود

سیلو الان ساعت یک و چهل و دو دقیقه ششم خرداد هزار و سیصد و نود و سه ست . به نظرت ما فردا صبح برای صرف صبحانه پامیشیم ؟

 

نظرات ()







هوا به شدت طوفانیه 

میخوام برم بالا پشت بوم یه یه ساعتی رو صندلی بشینم ولی خیلی فس تر از این حرفام که تا اون بالا برم ..

پنج شنبه عجیبی رو پشت سر گذاشتیم . درست مثه این فیلم مستندا که از تو ماشین شروع میشه و همینطور اتفاقا افتاده میشه و حرفا زده میشه و به مقصد نامشخصی میرسه و فیلم تموم میشه . 

راستش باید اعتراف کنم انقد عصبانی ندیده بودمت ! عصبانیتی که منو خیلی ترسوند  . ولی اشکال نداره . فک کنم یکی از بهترین و خاص ترین دعواهای عمرمون بود . وقتی انقد جر و بحث کردیم و تو سیگارو پرت کردی بیرون و تنبیهم کردی و نذاشتی تو ماشین اسموکینگ کنم و به خودمون اومدیم دیدیم دیر تر از اونیه که بخوایم بریم خونه !

بعد با آرامش وصف ناپذیری که از حالتای بعد دعوا بعیده رفتیم دریاچه . من ته دلم عصبانی بودم ولی آروم و بی دغدغه تو اون هوای خنک پیشت راه میرفتم . ولی بدبختانه دریاچه بسته شد اون ساعت

 از دعواهایی که بعدش حالت میگیریم متنفرم . متنفرم از تمام ساعاتی که بعد دعوا دیر میگذره و تو دیگه حال حرف زدن و شوخی کردن با کسی رو نداری و در عین حال یه جور بلاتکلیفی . به خاطر همینم یه جور احساس رضایت دارم از حالِ الان خودمون . حس میکنم فقط تو مهمونیا و ییلاقا و کنسرتای قلهکی و درینک خوردنا نیست که با هم خوبیم

رفتیم پیش باباعلی . جیگرکی مخصوصمون واقع در جاده چالوس . رفتیم نشستیم پیشش و باباعلی واسمون حرف میزد ولی من اونجور که باید تمرکز نداشتم . فکر میکردم این شب که انقد عجیبه چطور قراره تموم شه .

خوب تموم شد

هه هه ! دستشویی هم پیدا نکردیم و تا صبح رو اون صندلی گوگولی ماشینت که هی میزنم میره بالا و میزنم میاد پایین و من دوس دارم دست از سر دُکمش برندارم ، خوابیدیم !

میدونی من فکر میکنم تمام این ها به خاطر یه مساله بود :

گیر کردن تو یه سری سو تفاهم و انتطاراتی که از هم داشتیم و فکر میکردیم نباید میداشتیم . ( اینکه شد دو مساله ! )

کاش کاش کاش ما اینو به خودمون بقبولونیم که همیشه حق با ما نیست . باور کن وقتی صدای دیگ دینگ دینگ وایبر من میاد یا وفتی یهو سرمو میارم بالا و بهت نگاه میکنم اون جوری نیس که تو فکر میکنی . یا پنهان کردن "گروپ" بدون هیچ قصد و غرضی و غیره و غیره و غیره که به قول تو معلومه که باز هم پیش میاد

راستش من دیگه به این موضوع ایمان آوردم که آدم تو این دعواهاست که رشد میکنه .

امروز رفتم سرکار . همون کار دو سال پیشی که تو همین جا هم ازش نوشتم . همکارا همون بودن . "دختری که هرگز نمی خندد" ، دفتریار دراز و جدی ، آبدار چی که همون دو سال پیش قرار بود ازدواج کنه به استثنای همکار بسیار لودمون که متاسفانه از اونجا رفته بود . دیگه مثه گذشته گیج و منگ نبودم . دیگه میدونستم سند قطعی غیر منقول و رهنی و وکالت و تسهیلات بانکی چ جوریاست . البته تقریبا نه دقیقا 

من همیشه فوبیای شروع به کار داشتم و دارم و امیدوارم هرچه زود تر از بین بره 

خلاصه که اینگونه . از شما هم بسیار سپاسگزارم سیلو جان که سرماخوردگی رو به جان خریدی و تو این بارون اومدی که به من زنگ بزنی . منم به قولم عمل کردم و در حین سالاد درست کردن یه خیار به جات خوردم . الان هم میخوام برم چایی بریزم ولی متاسفم دیگه نمیتونم به جات چی بخورم چون الان خوابی 

امضا : 

خمیرِ دلتنگ

نظرات ()