Daisypath Happy Birthday tickers واریس

هروقت "جِمره رو" میبینم یاد خودم میفتم . کلا با دیدن اون بود که دیگه دَست از سر این سریال برنداشتم . جالبه که اوایل واقعا ازش بدم میومد . 

آرومه اینجا

منم آرومم . یه پنجره بزرگ دارم . یه بخاری که بارها گفتم با اون صدای بی صداش چقد کیف میکم . یه تختی که گذاشتم وسط اتاق . یه میز با انبوهی از کُتُب که گذاشتم وسط سالن . یه گازی که همیشه واسه کتری فلزی و قوری کوچولوش روشنه

حالا دیگه میتونم بگم من خونه زندگی دارم . همسایه هایی دارم که با هم از زمین و زمان حرف میزنیم . 

اینجا کاپشنمو میپوشم و کلاهشم میذارم و میرم خرید . دَنت میخرم و میام دونه دونه میچینمشون گوشه ی یخچال . راستش وقتایی که در یخچال رو باز میکنم و با این صحنه رو به رو میشم خیلی بیشتر از وقتایی که میخورمشون لذت میبرم 

خونم مثه خونه ی "جِمره" و مامانش آرومه . من عاشق این فیلمم . نه به خاطر موضوع و ظاهر بازیگراش . به خاطر یه چیزی که خودم دقیق نمیدونم چیه . منو یاد خودم و حالتای درونیم میندازه . 

 

دختر هفتادُ دو ایه همسایه تصمیم راسخ گرفته از نامزدش جدا شه . عجیبه یهو روشنفکر شده ! بهم میگه دیدش نسبت به زندگی عوض شده . دختری که یه ازدواج کاملا سنتی کرده حالا دَم از استقلال میزنه. با من مشورت میکنه و نظرمو میخواد . نه تنها خودش حتی مامانش هم.

ولی من واقعا قسم خوردم دیگه واسه هیچکس تصمیم نگیرم . وقتی واسه کسی تصمیم بگیری تا آخر عمر تو غم و بدبختیاش شریکی . میدونم اگه کاری به کار هم نداشته باشیم و فقط به همدیگه گوش بدیم و همدیگه رو تایید کنیم و یه فنجون چایی با هم بخوریم چقد تحمل همدیگه راحت تره .

من اینجا ژاکت سورمه ایم اکثرا تنمه و رو فرشی پام. وقتی واسه خودم نسکافه دُرُست میکنم لیوانو با دوتا دستام میگیرم و میرم لب پنجره .اینطوری "حس زمستون و پاییز" بهم دست میده . اینطوری میفهمم که هوا سرده و الان اگه غمگین باشم چقد حس زمستون و پاییز داشتنم تکمیل میشه . 

 

 

 

 

 

 

نظرات ()