Daisypath Happy Birthday tickers واریس

رفتم دانشگاه

این بار نگهبانا حتی کارتمم نخواستن . 

واقعا نمیدونستم حسم اون لحظه چیه و حتی میخوام چیکار کنم . قبل از اینکه با بچه ها رو به رو شم رفتم طبقه چهارم قسمت اساتید و دونه دونه شو گشتم و آخرم دیدم یکی از اُستادای خوبم مشغول نوشتنه. 

کُلی حرف زدیم  از کارایی که میتونیم بکنیم و از موقعیتای جدیدی که واسمون پیش میاد . بعد نمیدونم چرا یهو استاد پاشُد کل اتاقو دور زد . منم بلند شدم و آروم تشکر کردم و رفتم .

بچه ها رو دیدم و کلی خوشحال شدم/شدن

درواقع من اومده بودم دنبال تحقیقاتم . واسه اولین بار میخواستم تو مقطع ارشد یکم فعالیت کنم .

خسته شدم از آزمون از درس از ارشد از کانون وکالا از سازمان سنجش دات آی آر . از شماره ی داوطلبی . از درصد گرفتن و تند تند به هم دیگه زنگ زدن و چک کردن درسا . کاری که خواهرم همیشه تعجب میکرد ازش و میگفت چطوری سوالا یادته ؟

وقتی یکی دیگه از استادام به بهترین شکل کمکم کرد و در کسری از ثانیه چندین تا منبع گذاشت جلوم خودمو سرزنش کردم که چرا تو این چهارسال انقد پشت سرش حرف زده بودم . بیچاره حتی بهم دوتا کتاب داد که برسونم به اُستادای جدیدم. درآخر منو واسه فردا به دادسرای ویژه قتل دعوت کرد 

مری هم بود . خوب شد که بود

وگرنه چطور میتونستم سرپایینی دانشگاهو بیام پایین بدون اینکه کسی باشه که به تحلیلام گوش کنه ؟ مری دانشگاش همون دورُبراست و هر دفعه از جلو دانشگاه قبلیمون رد میشه و به من میگه چه حسایی داره . نوش ولی قبول نشد . داره دوباره میخونه لابد واسه همینجا موندن . انگار تعصب بعضی از بچه ها نوش رو هم مبتلا کرده بود

من همه جا آشنا میدیدم حتی بوقه های دیگه . با همه حرف میزدم و همه هم چه پس رچه دختر میگفتن که خیلییی لاغر شدم . من بی حوصله بودم ولی اون لحطه خودمو لاعر حس نکرده بودم .

من تا خودم حس نکنم فایده ای نداره . این روزا از شنیدن "چقد لاعر شدی وای چیکار کردی ؟" هم خسته شدم

مردمٍ احمق

با مامانم رفتیم بیرون . میخواست منو ببره کافه سلامت  مانعش شدم و بردمش خرید . نمیدونم چرا علاقه ای نداشتم ولی ترجیح میدادم همه چی رو بپوشم . از بوی مغازه ها خوشم میاد . بوی پیرهنا و بلوزایی که تو مغازه ی کوچیک مورد علاقم هست .. انقد بی هدف لباس پوشیدم و مامانم و مغازه دار به ترتیب نظر دادن که مجبور شدم بخرم . اونم یه چیز خاص  ولی بلافاصله بعد از خریدن بهشون گفتم که خوشحال نیستم 

مامانم خیلی بهم اعتماد به نفس میده . وقتی بقیه میگن لاغر شدی مامانم میگه هیکلت واقعا عالیه همه لباسا و پالتوها خیلی خوبه واست . وقتی همه میگن اونجا تنهایی حوصلت سر نمیره مامانم میگه خوش به حالت  تو همیشه از بچگی خوش شانس بودی الانم بهترین موقعبت رو تو خونت واسه مطالعه و فکر کردن و آشپزی داری . منم زیاد حرف نمیزنم که . بیچاره نمیدونه که من واقعا از زندگیم راضیم . وقتی میبینه مثه قبل نیستم فکر میکنه ناراحتم 

نمیدونه که اصلا اینطور نیست و یه روز باهاش میلادنورگردی کردن چقد بهم لذت میده..

 

نظرات ()