Daisypath Happy Birthday tickers hesss - واریس

هنوزم وقتی میام اینجا لذت میبرم 

نمینوشتم چون دوست نداشتم آشناها اینجارو بخونن. انقد دیر اومدم که تقریبا فراموش شه 

میدونید که زندگی من خیلی عوض شده . همونطور که خودم ظاهرم هیکلم رنگ موهام عوض شده ! 

الان یه دختر مو مشکی سبزه تقریبا لاغرم 

بزرگ شدن به شدت سخته . اینو وقتی رفتم مصاحبه واسه کار فهمیدم . صبح زود مقنعه گذاشتم با پالتو وکیف رسمی رفتم آزمون دادم . 

ولی بعدش اوکی بودم.میگفتم زندگی درست همینه

رویای من همینه . کار و پیشرفت و لذت 

دوس دارم زندگیم انقد حول این 3محور بچرخه که وقت سر خاروندنم نداشته باشم

تو تبریز با "ال" میشینیم روزها و هفته ها . تا شنبه بشه یکشنبه و یکشنبه بشه دوشنبه من برم دانشگاه

دیگه تبریزی هارو دوس ندارم

به جز "ال" که با وجود هفتاد و دو ای بودن و تو یه خانواده بسته بزرگ شدن شده بهترین رفیق اون روزام به علاوه دوستای قدیمیمون 

وگرنه حالم از همه چیش به هم میخوره . با "ال" به همه فحش میدیم و دنت میخوریم . کنار بخاری میخوابیم و فرداش که بلند میشیم باز به تمام دنیا ناسزا میگیم . میگیم و از حرفامون خندمون میگیره . 

اوری ثینگ ایز اوکی !

موفقیت نصفه و نیمه ای هم تو امر وکالت داشتم که البته هنوز واسم مبهمه ! بزرگ شدن یهویی چقد سخته . بعد از امتحاناتم جوری دارم زندگی میگنم انگار لحظات پایانی عمرمه . میخوام هی تفریح کنم و با فاز دور بزنیم و اسموکینگ کنیم و بشینیم رو نیمکتای بام فراز .

از امیر جدا شم . نمیدونم چرا از یه جایی به بعد دیگه هیچ حسی به کسی نداشتم . دیووانه هم شده بودیم . اصن عجیب شده بودیم . از طرفی انقد در خدمتم بود که فکرشم نمیکردم یه روز به من بگه بالا چشت ابرو و ایناست از طرفی انقد گیر و حساس بود که منو یاد فیلم "قرمز" مینداخت و دعوا راه مینداخت . بعدم ساعت ها تو کوچه تو ماشین میشست که باهاش آشتی کنم

آه خدا چه روزایی بود . با وجود دعوا و اینا هیچ وقت احساس افسردگی نکردم. شاید چون فک میکردم برنده ام . این حس که باید اول باشم از مهدکودک و مدرسه و جمع دوستا همرام بوده . 

 

اینا همه ریشه روانی داره

نشستم دو دو تا چهارتا کردم دیدم خیلی با من فاصله داره . کلا دنیامون فرق داشت . به من میگفت میخواد بیاد خواستگاری .

لول ! 

همه چی تموم شد . اگه بخوام رابطه با امیرو بنویسم خیلی طول میکشه . شاید بعدها بین حرفام گفتم . تازگی ها اصرار کرد ببینیم همو . بیچاره خیلی تلاش کرد ولی من زیادی بی تفاوت و بیخیال بودم . انقد بیخیال که تقریبا نمیفهمیدم چی میگه . بعدا فهمیدم داره اذیت میشه و بهم گفت رابطه ی عادی رو نمیخواد .

 مثه اون رابطه مبهم اون زمان من با جی . بهش گفتم انقد زمان عوضت میکنه که حتی اگه خبر سکس من هم به گوشت برسه به هیج جات نیست . و واقعا هم همینطوره و به گوش من از روابط قبلیم خیلی چیزا رسید

 واقعیت اینه آدم قلقلکش میاد ولی تغییر و بزرگ شدن خیلی فرایند عجیبی داره لامصب. خیلی دوس دارم بدونم کی به ثبات میرسم .

امیر خیلی کارا واسم کرد . به خاطرم از تمام دوستا و رفقا و جلسات چرت و پرت سیاسیش گذشت . احساس قدرت میکردم وقتی میدیدم همه جوجه سیاسیا بهش میگن باورمون نمیشه به خاطر یه دختر همه چی رو میذاری کنار . 

:)) به خدا عقده ای نیستم فقط دارم شوخی میکنم

دلم واسه امیر میسوزه . دلم واسه کسایی که منو دوست داشتن خیلی میسوزه . مثه دکتر که که مثه فرشته پاک و مهربون بود .البته امیر در عین سوز و گذارای عاشقانش یه رفتارایی داشت  که حس میکردم مصنوعیه . این  حس خیلی امر مهمیه . من واقعا دارم بهش ایمان میارم

بگذریم

یه اتفاق عجیب غریب رخ داد ... خوابم میاد . میخوام وقتی رفتم تو حال و هوای اون حس بیام راجع بهش بنویسم . 

الان حسی حس نمیکنم 

نظرات ()