Daisypath Happy Birthday tickers the holiday - واریس

فک میکنم وقتایی که نصفه شبه و کولر روشنه و من درِ اتاقو بستم و کتاب "عشق سال های وبای" مارکزو رها کردم رو تخت و اومدم پشت لپ تاپ بهترین لحظه های تابستونه .

همین الان از حموم اومدم و حس میکنم موهام خوش بوترین موی دنیا شده . آهنگ 25 دانلود کردمو همینطوری نشستم زل زدم به چراغای تک و توکی که بیرون روشنه . گاهی انقد این رفتارم طول میکشه که صدای صبحگاهیِ مزخرفِ پرنده ها که لاینقطع جیک جیک میکنن میشنوم و واقعا مجبور میشم پنجره رو ببندم .

لحظه های خوبی نیست اینایی که به تصویر کشیدم ؟

اگه قرار باشه روزام همینطوری تو خونه بگذره به خدا قسم هیچ وقت نخواهم گفت "حوصلم سر رفته" . دیگه این عبارتا واسم معنایی نداره . انقد بیخیال و مسخره شدم که تقریبا نمیفهمم چطوری شب میشه . بعد اون اهداف کوتاه مدتمم همینطور دست نخورده باقی مونده طوری که مثلا استادم یهو مسیج میده راستی اینم ایمیل فلانی که میتونی راجع به فلان دانشگاه ازش اطلاع بخوای . بعد بهم میگه "تو که عین خیالت نیست . حداقل من بهت یادآوری کنم  "

نمیدونم اسم این حالتو چی بذارم . هرچی هست بد نیست و باعث شده یکم زندگی واسم جذاب تر شه . پا میشم میرم بیرون و واسه خونه خرید میکنم بعد میام سمبوسه ی جدیدی  که جدیدا دستورشو از خالم یاد گرفتم سرخ میکنم و همه رو دعوت میکنم به خوردنش .تو تمام این مدتم فک میکنم آشپرخونه ی خودمه و همه چیو بلافاصله میذارم سرجاش یا زود میشورم که ظرفا جمع نشه . گاز روغنی نشه .  میز باسلیقه چیده شه

 بعد از ته دل آرزو میکنم که جِم وصل شه تا بتونیم دسته جمعی عشق و جزا ببینیم .

اوج تنوعم این بود که با دوستای روشنفکر خواهرم رفتم سینما . بعد اطراف من آدمای مثلا فیلم نامه نویس نشسته بودن که تو طول فیلم هی تند تند چیزایی یادداشت میکردن و منم مات و مبهوت از این کار مزخرفشون . هرچند ساعت یک بار مجبور بودم رو ورقاشون متمرکز شم تا بفهمم کدوم از دیالوگای این فیلم آبکیو کپی میکنن

منتها من اصلن حوصله ی نقد و بررسی این چیزارو ندارم . به خاطر همینم تو هیچ بحثی شرکت نمیکنم و فک کنم از نظر اونا دختربچه ای بیش به نظر نرسم .

مشاورم هی بهم زنگ میزنه و منم چون همه پولام واسه خرید و آژانس رفته گوشیو برنمیدارم . چون ماه پیش نصفه ماهینام رفت . آدم اوکی و خوبیه هرچند بعضی وقتا کسل کننده میشه ولی خیلی چیزارو یاد گرفتم ازش . وقتی که واسش حرف میزنم با دقت گوش میکنه و یه لبخند شیرینی میزنه مثلا داره کیف میکنه که با یه کِیس دانشجو و جوون طرفه برعکس بقیه کِیساش که سن بالا هستن و مشکلات اکثرشن زناشوییه . خیلی هم اصرار داشت که من همه تصمیمارو خودم بگیرم . نمیخواست هیچ دخالتی کنه و نقش خودشو فقط یه راهنما میدونست .

حالا شاید اگه یه روزی حال داشته باشم پاشم باز برم پیشش و بهش بگم چ تصمیمات جدیدی گرفتم . ولی واقعیت اینه که من ترجیح میدم پولمو واسه تفریحات تابستونی صرف کنم . آخرین بار نگاهش رفته بود رو ناخونام . اینکه من موقع حرف زدن خیلی باهاشون ور میرم . ازیه طرفم کاملا واضح بود که میخواست به روی خودش نیاره و مثلا با فن روانشناسانش موضوعو حل کنه .

 lol  

حالا هم وقتی میس کالاشو رو گوشی میبینم با یه لبخند قشنگی یادش میفتم و میرم سر کتابی که بهم داده دو صفحشو میخونم و اینطوری حس میکنم تکلیفمو ادا کردم .

دلم میخواد این هفته ای که اصن نمیدونم چطوری میگذره و خیلی آروم و بی دغدغه به نظر میرسه تموم نشه . آخه بعدش باید با دقت بشینم سر انتخاب گرایش ارشدم و سخنرانی این و اون . دارم فک میکنم به شبی که تو شمال با مامان اینا میتینگ برگزار کردیم و همینطوری که مامان داره معجون سالم آخر شبو به زور بهمون میده راجع به اینکه روحیه ی من مطابق با کدوم یک از ایناست بحث میکنیم و آخرشم اسم  خوشگل"حقوق بشر" کار خودشو میکنه و من پرت میشم به موضوعات بشر دوستانه و کار در سازمان های بین المللی..

اوه چه آرمان گرایانه .

دلم میخواد تا دنیا دنیاست من یه دختر سال دومی که داره تعطیلات تابستونیشو میگذرونه که بره سال سوم باقی بمونم و روزی صدهزار بار خداروشکر کنم که هنوز نصف درسم باقی مونده . ولی واقعیت مسخره تر از این حرفاست و من الان یه سال سومیم که باید خیلی زود خودمو ازحالت تعلیق درارم و وضعیتمو تثبیت ببخشم .

البته گفتم هر تصمیمی بگیرم قرار نیست افراطی عمل کنمو و به عالم و آدم بگم بریم گم شید و منو با اهدافم تنها بذارید.

مری و نوش هم که به بهترین شکل ممکن امتحاناتشونو پشت سر گذاشتن و تقریبا تصمیم جدیشونو گرفتن . هرچند روز یه بار با نوش برنامه های آینده رو واسه هم تو فیسبوک مسیج میکنیم و اس ام اس های تک و توکی هم با مری میدیم که خدای نکرده بدون هماهنگی هم دست به کاری نزنیم .

ولی من انقد بیخیال شدم که گاهی یادم میره مامانمو از کارای مهم زندگیم مطلع کنم چه برسه به دوستام . با مامانمم سر کلاس زبانم دعوام شد چون پیگیری نکرده بودم و خیلی خونسرد عمل کردم و نتیجه از دست رفتن بهترین کلاس زبان جهان شد . بعدم صدامو بلند کردم و گفتم من به هیچی اهمیت نمیدم . از دست رفت که رفت .

در ماشینو محکم بستمو قهر کردم و تا خود خونه دو کلمه هم حرف نزدم . ولی بعدش زود یادم رفت چون مامانم یه جوارایی اومد منت کشی . این لوس بازیم به خاطر این بود که مدت ها بود از این برنامه ها نداشتیم و من این اوخر به یه دختر منطقی و  مسؤلیت پذیر خیلی نزدیک شده بودم و دلم واسه این رفتارا که روزی جز جدانشدنی شخصیتم بود تنگ شده بود

وای خدایا دارم تصور میکنم که اینجارو مامانم بخونه . لابد از اون نگاه های ممتد مخصوص تحویلم میده .

دو روز وقت دارم که نهایت استفاده رو از همین زندگی کولری خنکیِ تو خونه کنم طوری که انگار دنیا متوقف شده و هیچ علایم حیاتی ای اون بیرون وجود نداره .

p.s :کنکوری های خوب موفق باشید و پشت کنکوری های عزیز طبق همون برنامه ای که گفتم پیش برید و خودتونو سردرگرم نکنید . چه بسا که سال کنکورتون مثه من بشه جزو یکی از بهترین سالا . کافیه وقتی آدم تصمیم به گرفتن کاری میکنه هم زمان تصمیم لذت بردن از اون کارم بگیره .

نظرات ()