فریاد

تو انقلاب گم شدم . سابقه نداشت . هندزفریم تو کافه جا موند . کافه آلما . همون جایی که برای دومین بار "اِچ" رو دیدیم. این بار ولی اون نبود . من و فاز بودیم با آریو و "جِی" دوستان تقریبا جدیدمون . همون جای تاریک و پر از دوود بی خاصیت . تنها خاصیتش به وایرلس بود که اونم درواقع هیچ کاربردی واسه یه جمع چهارنفره نداره

بعد که جدا شدیم یاد هندزفریم افتادم . خودم خریده بودمش. تو روز نحس و دلگیر بعد از سیزده به در . فقط به خاطر راه شمال تا تهران . ( بعد از دعوام با دکتر و نصف شدن هندزفری ای که واسه ولنتایتن گرفته بود) . زیر میز کافه زیر پاهای دختر و پسر له شده پیداش کردم .

امکان نداره بیشتر از سه ماه هندزفریام عمر کنه .

انقلاب سرسام آوره. تو شلوغیش شالم آویزون و برعکس میشه  . خیلی استرس میگیرم. هیچی سرجاش نیس .به حرفای "جی" فک میکنم . اونم یه آبانیه . باورم نمیشه یکی دیگه ام پیدا شد اونم از نوع پسر که جزییات زندگیو درک کنه . کلماتو ... پیانورو ... حتی تصور تُند تُند حرف زدنم از پشت کامیپوتر و واژه های تایپ شده

تنها کسیه که من ازتعریف کردنش هیچ اِبایی ندارم . انگار که هیچ فرقی نداره . به نظرم باید بهش گفت همه چیو. اینکه چه وقتایی عالیه چه وقتایی مسخره و اعصاب خورد کن . چ میدونم . خصلتش اینطوریه

اوه خدا . دیگه میخوام دست از سر این تزویر و دورو بازی بردارم . میخوام هرکی خوبه فریاد بزنم تو خوبی.

من همیشه حرفام مستقیمه . احمقانه ترین جلمه ای که شنیدم اینه که میگن نیش و کنایه میزنم . اونم دُرُست جایی که کاملا مستقیم و رُک حرف میزنم .

دارم این عادتو تو خودم توسعه میدم همه چی تو چهرم هویدا باشه . هرحالتی . انزجار و رضایت . و هر دو کلمه ای که میتونه در مقابل هم قرار بگیره .

امروز بی خود میخندیدم . ساعت هفت و پنجاه و پنج رو پلِ کنار محل کارم شروع شد . تو دفتر به مشتریا . حتی وقتی رییس اومد واسه امتحان و آزمایش از منه کاراموز یه کاری خواست دستام موقع نوشتن میلرزید و لبام میخندید

بعد فاز مسیج زد . خندم گرفت .

آبدارچیمون ازم عکس گرفت خندم گرفت

دختری که هرگز نمیخندد واسم درد و دل کرد خندم گرفت

کیف پولم تو تاکسی جا موند خندم گرفت ( پیدا شد ٣٠ مین بعد)

بعد دیگه خوابید . اثرشو میگم . مثه یه لیوان آبلیموی بعد از ویصکی . همه چی نرمال شد . ولی مثه یه دریای آروم بعد از طوفان . مثه یه رنگین کمون بعد از بارون

یعنی اینکه دیگه خبری از اون حس مایوس کننده و دوستای نا امید کننده نبود . هرچی بود خوب بود . خودم خواستم روزو اینطوری شروع کنم . آخه من انقد وضعیتم خراب بود که تقریبا با همه جر و بحث داشتم . یه سریا که از متن زندگیم قشنگ محو شدن . مثه "عَ" دوست مهدکودکی . اکیپ قبلی که کل تابستون "وبلاگ وکیل نیمه دیوانه" رو با سوژه هاش پُرکردم و واقعا هم آنچنان تابستانی بود ها . قشنگ جوونی کردیم  . و خیلی های دیگه ...

ولی اوضاع همیشه یه جور نمیمونه ( این از همون جمله های معروف و دوس داشتنیه ) .

من خیلی خالصانه برای هم دانشگاهی پست نوشتم . یه جوابی واسم اومد که شک دارم از همون آدم باشه . به هرحال باید بگم که اصل مطلبو نفهمیده و تمام بدبختی های ما از همین جا شروع میشه . که روح و اصل موضوعو ول میکنیم میریم سمت تفاله ها و ضایعاتش . مهم نیست ولی . من از حسی که همون لحظه بهم دست داد گفتم . از یک عاشقانه ی آرام که انگار به جای اینکه صاحبشو آروم تر کنه تُند تر کرده

شاید فردا "اچ و لبخند " رو دیدم . نمیخوام اینارم از دست بدم . درسته دکتری دیگه در کار نیس ولی دلیل نمیشه دوستش که الان دوسته منم هست اینطوری باهاش رفتار شه . یه روزم که شده میخواستم تو خونه باشم . فاز اسم جمعه رو گذاشته "روز خانواده" و به این بهانه تو این روز کمتر دیده میشه . ولی خب این فقط حرف است و بس و هیچ منطق عمل گرایانه ای پشتش وجود نداره .

اگه قرار باشه مثل رنگ مثل غذا یا گل یه روز تو هفته رو انتخاب کنم قطعا پنج شنبه ست . یاد برنامه کودک به خیر . یه شعری داشت که مخصوص روزای هفته بود . تصویر و صدای مبهمی ازش یادمه . حافظه ی بلند مدتم قویه ولی نمیدونم چرا الان اینجوری شده . شاید چون ٣ ساعت و بیست دقیقه ست از نیمه شب گذشته .

پنج شنبه منحصر به فرده چون کل ایران فردا صبح زودش خواب خوابن.

مثل دیشب باد خنک نمیاد . ولی هیچ چیز کلافه کننده ای وجود نداره . یه لیوان آب یخ هست بالاسرم با آلبوم جدید اِبی تو تاریکی مطلق

/ 3 نظر / 25 بازدید
miss pencil

واریس هم مثله رامونا برام عزیزه...

سارا

میدونی چیه واریس نمیدونم چی شد خب که تو اینجوری ازون دختر پر حرف و پر هیجان اینجوری یه دختر خیلی فکری و اروم شدی. مطمئنم هر دوش خوبه.هم اگه ادم پراز حرف و پر از هیجان باشه.هم اگه ادم همه ش فکر کنه و تعجب کنه.من خودم وقتی فکر میکنم تعجب میکنم.میبینم چیزایی بوده قبلن نمیبدیدم و چه ساده بودن.چرا نمیدیدمشون پس. میدونی واریس بد جوری دوست دارم.ادم تو زندگی همه ش در حال تجربه کردن.تجربه ی وبلاگ نوشتن و تجربه ی ول کردن وبلاگش. بعدش خب تو باید تصمیم بگیری اما من دوست دارم باز بنویسی و باز بخونمت.واقعا اینجوریِ. نمیدونم چرا اینارو گفتم.اما همین جوری خواستم یه سری حرف برات بزنم. همیشه شاد باشی عزیززززم.البته بدون اینکه قصد انتقامگرفتن داشته باشی از زندگی.

لاله

سلام واریس عزیز. من خیلی وقت بودخواننده ی بی سروصدات بودم.[لبخند]ولی پسوردم تو مرورگرلپتاپ قبلیم سیو بودکه الان پریده.اینجاروهم که بازبودواسه کامنت به زورپیدا کردم.دوس دارم دوباره بخونمت.اگه بفرستی پسوردوممنون میشم.پس من منتظرم[چشمک][لبخند][ماچ]